اقتباسی درونگرا و آرام

 

 

 

نقد فیلم سینمایی «چهل سالگی»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهل سالگی یک اثر اقتباسی است. اثری که بیش از هر چیز داستان و شخصیتهایی درونگرا دارد. شخصیت نگار (و به آن بیفزایید جنس بازی لیلا حاتمی را) زنی درونگراست. زیاد حرف نمی زند. احساسات خود را با کسی (حتی همسر و فرزند) در میان نمی گذارد. دوست قدیمی و صمیمی اش (شیرازی) نیز راهی به دنیای درونی او ندارد. اهل درد دل هم نیست تا حرف دلش را بشنویم.

در یک فیلمنامه، آدمها را در تعامل با دیگران می شناسیم. از عملها و عکس العملهایشان در قبال دیگران. از اینکه دیگران در باره آنها چه قضاوتی دارند. در چهل سالگی، نگار هیچ بروز نمی دهد. حتی از همسرش فرهاد یا تنها دوست صمیمی اش شیرازی هم در باره او چیزی نمی شنویم. حتی مستقیم ترین شکل بیان درونیات را که گفتگو با یک همراز است، در چهل سالگی نداریم. فرهاد نیز چنین است. جز جاهایی با بهار (کودک ۱۰ ساله اش) هیچ دوستی، فامیلی و همکاری ندارد که در همنشینی با او، حرف دلش را بشنویم و از احساساتش باخبر شویم.

کوروش هم چنین است. با آن بازی یکسره سرد و سیمای خنثی، هیچ چیز به ما نمی گوید. حتی در فلاش بک دوستی با نگار در ایام جوانی، انگار نه انگار که دارد با کسی صحبت می کند که دل در گروی او دارد. او بی توجه به نگار، یکسره از رفتن سخن می گوید و کوچکترین توجهی به حرف و احساس نگار ندارد. می گوید می خواهد به خارج برود. نگار می گوید باید بماند. کورش هم می گذارد و می رود و خلاص. دریغ از یک جمله یا نگاه که بیانگر نه عشق آتشین ایام جوانی، بلکه یک دوستی ساده باشد. سه شخصیت اصلی داستان یعنی فرهاد و نگار و کورش، هر سه درونگرا هستند. داستان نویس با این مسئله کوچکترین مشکلی ندارد. اساساً انبوه آثار ادبی درخشانی داریم که شخصیتهای درونگرا، سرد و خلوت گزیده دارند. در آنجا دست داستان نویس باز است تا با توصیف و با استفاده از زاویه دید دانای کل، نقب بزند به دنیای درونی و هزارتوی ذهن و احساس آدمها و خواننده را در این مسیر همراه کند. و این است راز لذت خواندن یک رمان. اما فیلمنامه نویس چه؟ او باید راه دیگری را بپیماید. او باید برای این درونگرایی آدمها، معادلهای بیرونی بیابد. اینجا نمی شود از توصیف بهره برد. دانای کلی که با مستقیمترین شکل ممکن، درونیات شخصیتها را برملا کند، وجود ندارد. گیریم که برخی فیلمنامه نویسان به خود زحمت نمی دهند و با گذاشتن نریشن، کار خود را راحت می کنند. اینجا فیلمنامه نویس باید بکوشد به ما «نشان بدهد» (بر نشان دادن تأکید دارم) که چه حس عاشقانه عمیقی بین کوروش و نگار در جوانی وجود داشته است؛ چه صمیمیت و عمق اعتمادی در خانواده کنونی نگار وجود دارد (یا اگر نیست به چه دلیل نیست).

ما می بینیم دو همکلاسی دانشکده گاهی یکدیگر را می بینند. نگار فقط و فقط از قطعه موسیقی ای که نوشته حرف می زند و کوروش هم فقط و فقط از رفتن از ایران و تمام. دریغ از یک سکوت معنادار. حالا چگونه باید دچار دلهره شویم که این زن با دیدن کوروش احتمالاً به تک و تا بیفتد و چگونه نگران باشیم که یک مثلث عشقی شکل بگیرد و چرا باید معلق بمانیم که زن کدام را انتخاب خواهد کرد؟ در سکانس حضور کوروش در خانه نگار، بیهوده است که منتظر رد و بدل شدن یک سکوت یا کلمه ای باشیم که نشان بدهد چیزی از آن (گیریم که بوده باشد) عشق ایام جوانی وجود دارد. هر دو بی حس، هر دو درونگرا. هیچ کدام چیزی بروز نمی دهد و چنین سکانسی که در یک درام سینمایی می توانست به یک سکانس ماندگار تبدیل شود، به دلیل درونگرایی دو شخصیت به سکانسی بی احساس تبدیل می شود که هیچ چیز منتقل نمی کند و برای همه هم قابل پیش بینی است و تماشاگر می ماند که این سکانس که چیزی جز یک ضیافت شام دو همکار نیست، چرا باید این قدر به طول بینجامد؟ همه چیز که قابل پیش بینی است. یعنی تعلیقی وجود ندارد، پس این سکانس قرار است چه نقشی در روایت داشته باشد؟

از آن سو فرهاد که حرفهای اندک این دو را از طریق شنود می شنود، چرا دست به چنین اقدامی زده است؟ در رفتار و سکنات نگار چه دیده است که شک کرده و با رفتاری که ویژه یک رابطه کاملاً بی اعتماد است؛ یعنی با شنود، می خواهد با احساس او رو به رو شود؟ چه چیز باعث شده که او نتواند در یک گفتگوی رودررو با نگار در این زمینه سخن بگوید؟ پس از ۱۰ سال زندگی مشترک دیدن چه مؤلفه هایی باعث شده به همسرش شک کند؟ و پس از همه این سخنان، وقتی به صراحت می شنود که نگار هیچ حسی نسبت به کوروش ارائه نمی دهد و حتی در حد یک همکار اداری نیز با او گرم نمی گیرد، چگونه است که تصمیم می گیرد خودکشی کند؟ اگر به فرض متوجه می شد که زنش می خواهد به او خیانت کند یا هنوز حسی عاشقانه نسبت به کوروش دارد، آنگاه چه می کرد؟

در اینجا یک شوهر نسبت به همسرش شک دارد. متوجه می شود که همسر به او وفاداری کامل دارد و نسبت به دوست سابق کوچکترین احساسی ندارد. هر انسانی در چنین موقعیتی چه می کند؟ بسیار شادمان می شود. به خود افتخار می کند و احساسش به همسرش فزونی می یابد و می کوشد از همسرش قدردانی کند. اما فرهاد چه می کند؟ خودکشی! اجازه می دهید شگفت زده شویم؟! تنها در یک حالت این خودکشی نه تنها شگفتی آور نبود، بلکه کاملاً قابل فهم می بود که فرهاد درمی یافت که همسرش با وجود خیانتکار نبودن، در قلبش، هنوز دلباخته و دلبسته کوروش است. در داستان «کنیزک و پادشاه» نیز چنین است. در چنین حالتی است که او می تواند به خاطر عشق بزرگش ایثار کند و خود را از این مثلث عشقی خارج کند. اما در حالت کنونی جز نابودی خود و خانواده و آینده همسر و فرزندش چه چیزی از این خودکشی نصیب می شود، ما نمی دانیم. درونگرایی فرهاد اجازه نمی دهد دریابیم که چرا او چنین می کند؟ و چون نمی دانیم، این رفتار را بلاهت آمیز می دانیم. در نتیجه نه یک سکانس تأثیرگذار و تراژیک، بلکه یک سکانس بی معنا و ابزورد را شاهدیم. یکسره از درون گرایی آدمها گفتیم. اما این را هم بگوییم که دو آدم برونگرا هم در فیلمنامه داریم. اما متأسفانه این دو نفر هم، به جای حرکت و کنش یکسره حرف می زنند.

هیچ گاه کاری نمی کنند و فقط و فقط حرف می زنند. اولی استاد سابق فرهاد است که چون دریافته عدالت واقعی دست نیافتنی است، قضاوت را کنار گذاشته و گوشه نشین شده است. (می بینید که این آدم نیز اساساً درونگراست.) او تنهاست و زن و فرزند و دوستی هم ندارد. فقط این فرهاد است که به سراغش می رود و او هم یکسره حرف می زند؛ کلمات قصار می گوید، نصیحت می کند، تحلیل ارائه می دهد و... دیگری بهار فرزند ۱۰ ساله فرهاد و نگار است. این فرزند در رمان چهل سالگی ۲۰ ساله است و دانشجو و نگران حفظ کیان خانواده. برای چنان شخصیتی این حرفها بسیار عادی تلقی می شد. اما اینجا یک بهار ۱۰ ساله داریم با حرفهای یکسره غیر منطقی که از بورس و عشق و فلسفه سخن می گوید و معلوم هم نیست اینها را از که آموخته. از پدر و مادری که به زور با هم حرف می زنند؟ نه پدربزرگ عارفی در کار است و نه مثلاً معلم او را می بینیم.

این گفتار را از کجا آموخته؟ جز فیلمنامه نویس که چنین جملاتی را در دهان او می گذارد، کسی دیگر را نمی شود تصور کرد! و هیچ گاه هم درنمی یابیم که چرا سن او باید ۱۰ سال باشد. جز این که فیلمنامه نویس خواسته است این حرفهای مستقیم بهار از زبان یک کودک بیان شود تا شیرین زبانی او، از تلخی مستقیم گویی و شعارها و دیالوگهای غیر منطبق بر شخصیت او بکاهد. اما تماشاگر می ماند که چنین کودکی با چنان پدر و مادری چرا باید به جای فکر کردن به درس و بازی، همه اش دنبال رفتن به تالار بورس باشد تا به پدر توصیه کند سهام فولاد را بخرد و شکر را بفروشد! و این در حالی است که در عالم واقع و نیز بر اساس یافته های روانشناسی کودک، چنین کودکانی مانند پدر و مادر خود درونگرا می شوند و به دنیای تخیلات پناه می برند. یا می کوشند دوست و همنشینی در میان همکلاسیها، افراد فامیل یا بزرگترهای خانواده (مانند پدربزرگ) بیابند. اما بهار چنین نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 1:32  توسط عباس ایراندوست | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نوشتن خیلی علاقه دارم و اصولا سعی می کنم همه جور مطلب بنویسم اما واقعیه، اینه که به نوشته اعتبار میده، همه جور مطلب هم می نویسم فرهنگی، حقوقی، هنری، ورزشی و... البته چون خبرنگاری می خونم سعی می کنم که اصول رو هم چاشنی کار قرار بدم.در ضمن حقوق هم در کنار خبر میخونم و در آخر نمایشنامه هم زیاد میخونم چون چهار، پنج ساله که تئاتر کار می کنم، زمان مطلب نوشتن سعی می کنم همه این هارو مخلوط بکنم، یکی از استادام می گه تو یه سبک جدید از گزارش نویسی خلق کردی و دیگر هیچ

نوشته های پیشین
تیر 1391
مرداد 1390
آبان 1389
تیر 1389
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM