داستان کوتاه

 

 نویسنده عباس ایراندوست

 

 عکس های عاشقانه و احساسی (2) - pixfa.net

 

 

                                                      روز سوم

 

 

 

 

 

 

 

ماهان در مقطع راهنمایی درسش بعد نبود، همیشه جز نفرات اول یا دوم کلاس می شد تا اینکه پدرش که در کار آزاد مشغول بود، ورشکست شد وبعد سکته کرد که منجر به مرگ او شد.

 مجبور شدند از قسمت غرب تهران به جنوب غرب تهران بروند اگر بخواهم دقیق بگویم، آخرین تیره برق تهران از سمت جنوب غرب، درست است که غرب تهران بزرگ شده بود ماهان به هیچ وجه پسری نازک نارنجی یا سوسولی نبود. اما خوب این جا به جایی برای او سخت و غیره منتظره بود، چون درس خواندن در پایین شهر یک مقدار فرق می کند از هر نظر و ماهان نتوانست مثل قبل درس بخواند و نمرات قبلی را تکرار کند و درس هایش سیر نزولی پیدا کرد و سال دوم دبیرستان را با رشته انسانی شروع کرد اما این به آن دلیل نبود که این رشته را دوست نداشته باشد، اما نمره های قابل قبولی نمی گرفت به دلایلی که برایش پیش آمده بود به مانند یک شوک برای او بود و از طرفی دوستانی که پیدا کرده بود همه و همه عواملی بود که باعت شد او از درس کنده شود، تا جایی که اغلب زنگ های آخر با تعدادی از دوستان از مدرسه فرار می کردند آنقدر ادامه داد تا از مدرسه اخراج شد ضربه ی سختی خورد، او با دوستان خود می گشت اما چیزی که ماهان خوب بلد بود، نه گفتن بود و همین باعت شد که او به خود بیاید و سال سوم دبیرستان را در مدرسه شبانه به تحصیل بپردازد، اما آنجا هم محیط جالبی نداشت چون اکثر آنها سن های بالایی داشتند اما این بار از تجربه قبلی استفاده کرد و به مشکل نخورد و سال سوم را تمام کرد تا اینکه به پیش دانشگاهی رفت و به دنبال کار گشت و پس از کلی جست و جو کاری پیدا کرد و روزها کار، شب ها درس؛ شاید این توفیق اجباری بود برای ماهان، که ضربه محکمی بخورد تا بتواند در آینده به کمکش بیاید، تجربه تلخی که شیرینی تلخ برای ماهان بود.

 چون ماهان از مدرسه اخراج شده بود اما شاید همین سکوی پرتابی بود برای ماهان، ماهان که هنوز خلق و خوی خود را حفظ کرده بود در محیط کاری که کارگاه کوچک قطعات لوازم یدکی می ساختند رفت، کارگاه که اکثر آنها نیروی جوان بود، نصف آنها دختر و ما بقی آنها پسر بودند،ماهان به همه احترام می گذاشت و سرش به کار خود بود.

 در عرض یک ماه جزء بهترین کارگران شد، طوری که کارگران از سر حسادت به صاحب کار اعتراض می کردند که چرا ماهان سه روز هفته را زودتر به بهانه مدرسه می رود و سه شنبه ها هم زود می رود اما به بهانه جمکران واگر ما یک روز مرخصی بخواهیم مخالفت می کنی، اما به نتیجه نرسیدند، به طور آشکار با او به مخالفت می کردند، یک روز بعد کار دو نفر از آنها جلوی ماهان را گرفتند، آنها گول رفتار و طرز لباس پوشیدن ماهان را خوردند و وقتی که با او نزاع کردند طوری کتک خوردند که بفهمند هیچ وقت به کسی که سرش به کار خودش هست گیر ندهند، مدیر کارگاه که اگبر آقا نام داشت وقتی دید خانمها هم بهتر کار می کنند وهم بدون حاشیه، کم کم عذر پسر ها را خواست و بعد از مدتی ماهان شد سرپرست با دختر ها شروع به کار کردن، راندمان کار بالا رفته بود و محیط کار بهتر شد، طوری که آنها جمعه ها هم می امدند سر کار، و این به دلیل پول بیشتر نبود بلکه کارگاه برای آنها شده بود خانه ی اول حتی موقع ناهار هم خانه نمی رفتند مادر یکی از خانم ها به نام شعله که خانه آنها نزدیک بود ناهار می آورد، تا اینکه یک نفر از خانم ها ازدواج کرد و رفت، باید یک نیرو جذب می کردند و یک آگهی کار زدند که پس از چند روز مدیر آنجا یک خانم جذب کار کرد، دختری که آمده بود از طرز رفتار و چهره ای که داشت بهش نمی خورد که بتواند در آنجا دوام بیاورد اما او ماند،دختره خوش چهره که سونیا نام داشت، اغلب صبح ها خواب می ماند واین باعث عصبانیت اکبر آقا شده بود.

 ماهان بعد از چند روز متوجه رفتار و نگاه متفاوت سونیا شده بود، تا اینکه یک روز که بچه ها برای ناهار دست از کار کشیده بودند، چند پیامک عاشقانه برای ماهان آمد، ماهان که فهمیده بود این پیامک ها را دخترک تازه وارد یعنی سونیا داده بلند گفت نمی دونم کدوم بدبختیه اشتباه به من پیامک زده ودخترک گفت حتماً دوست داره! ماهان خنده ای کرد و گفت ای بابا کی مارو دوست داره الآن می فهمه اشتباهه بی خیال می شه،در همین هین مادر شعله طبق روال هر روز ناهار آورد و شروع به ناهار خوردن کردند، بعد از ناهار ماهان با بقیه بچه ها طوری که سونیا متوجه نشود صحبت کرد و پرسید سونیا چطوردختریه، چون ماهان تا به حال با دختررابطه نداشته و دختر ها ضد و نقیض جواب می دادند، تا اینکه کار تمام شد ووقتی ماهان به خانه رفت همان شماره که سر ناهار پیامک می داد، زنگ زد وقتی که جواب داد سونیا بود، ماهان گفت شمارمو از کی گرفتی سونیا جواب داد گوشیت روی میز دفتر بود به خودم زنگ زدم، حدود بیست دقیقه با هم صحبت کردند، سونیا از علاقه ای که نسبت به ماهان پیدا کرده می گفت و در آخر هم به ماهان گفت که صبح بیدارش کند تا دیگر خواب نماند.

 فردا صبح رسید و سونیا بر عکس هر روز سر وقت حاضر شد کار برای سونیا جوره دیگر شده بود و همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه مدیر کارگاه متوجه شد، و از آنجایی که ماهان را دوست داشت گفت که قید سونیا رابزند اما ماهان قبول نکرد و اکبر آقا مدیر کارگاه دیگر اسرار نکرد.

 آنها که پنج شنبه ها زود تعطیل می شدند، با هم حسابی بهشون خوش می گذشت، همه جا می رفتد از سینما گرفته تا پارک طالقانی و دربند ماهان که تا به حال قلیان نکشیده بود با سونیا آن را تجربه کرد، سونیا به قدری حرفه ای بود که انواع و اقسام شکل ها را با دود درست می کرد و وقتی تنباکو تمام می شد وقتی حواس خدمه آنجا پرت می شد از داخل کیف خود تنباکو در می آورد و دوباره می کشیدند، ماهان از نظر روحیه بهترین مرحله زندگیش را تجربه می کرد.

سونیا به ماهان گفت پدر و مادرش از هم جدا شدند و من با برادرم و مادرم زندگی می کنم و دوست برادرم خواستگار من است ماهان که این را شنید ناراحت شد و آنها بعد از یک پنجشنبه لذت بخش به خانه هایشان رفتند، این روال ادامه داشت تا پنجشنبه بعد رسید و آنها آماده شدند که بیرون بروند در داخل ماشین که بودند ناگهان گوشیه سونیا زنگ خورد و در ابتدا سونیا خوب صحبت می کرد تا اینکه صحبت کردن آنها خیلی بد شد گویا کسی از آنور خط سونیا را بازخواست می کند که کجا رفته و با چه کسی و سونیا به مزاجش خوش نیامد و شروع کرد به بد صحبت کردن با او، ماهان ناراحت شد و از سر تعصبی که نسبت به سونیا داشت خواست گوشی را بگیرد اما سونیا با اشاره گفت دست نگه دار وقتی که گوشی را قطع کرد گفت برادرم بود و ماهان او را دعوا کرد و گفت نباید آدم با برادرش این چنین صحبت کند برگردیم بریم خونه یک وقت برایت بد نشه و سونیا گفت نه بریم بی خیال و شروع کرد صحبت کردن با ماهان که از فکر بیرون بیاد، دوباره قهوه خانه، دوباره قلیان و آنها از قهوه خانه برگشتن خانه در میانه راه بود که دوباره گوشی سونیا زنگ خورد و گفت که کجا هست، گوشی را قطع کرد و به ماهان گفت برادرم بود و آمده دنبالم و او پیاده شد رفت.

همه چیز برای آنها خوب پیش می رود که پنجشنبه بعد فرا رسید اما سونیا با دیگر دختران صحبت می کرد که با برادرش به باغ شان که در شهریار است بروند و از ماهان اجازه خواست که برود و ماهان گفت مراقب خودت باش و ساعت کاری تمام شد، برادره سونیا زودتر آمده بود و ماهان از سونیا خواست که برود او را بیاورد و سونیا گفت نه، امکان داره با دیدن تو اجازه ندهد که دیگر من سر کار بیایم و ماهان که دید او سی دقیقه می شود که منتظر مانده کار را چهل دقیقه زودتر تمام کرد تا بیشتر از اینها جلوی در نماند و کار را تمام کرد، دختران رفتند داخل اتاق پرو و بعد از ده دقیقه آمدند بیرون، چه تغییرات زیادی حاصل شده، سونیا که قشنگ بود قشنگ تر شد ماهان زیاد خوشش نیومد و گفت درست نیست انقدر آرایش کنی مگر کجا می خواهی بروی، سونیا گفت عزیزم برادرم با من هست نگران نباش و ماهان که ناراحت شده بود به روی خودش نیاورد چون سونیا را واقعاً دوست داشت و راضی نمی شد او را ناراحت ببیند و آنها رفتند، ماهان از پشت شیشه های رفلکس دفتر کارگاه آنها را می دید که رفتند و در 206 نقره ای سوار شدند و برادر سونیا از ماشین پیاده شد لاستیک ماشین را ببیند او فردی بود کچل با ریش آدم به ظاهر خوبی به نظر می رسید سوار ماشین شد ورفتند، ماهان در کارگاه ماند بعد از گذشت چند ساعت تازه متوجه شد چقدر به سونیا عادت کرده و آن روز به سختی برای او گذشت و او به خانه رفت. جمعه برای ماهان به سختی  می گذشت اما بالآخره گذشت و ماهان لحظه شماری می کرد که صبح بشود و دوباره سونیا را ببیند که لحظه موعود فرا رسید او آمد و بچه ها کم کم آمدند در هین کار چشمان بقیه دختر ها با ماهان صحبت می کردند اما لبان آنها نه. همین طور گذشت تا دو، سه ماه بعد که سونیا به ماهان گفت با مادر و برادرش می خواهد برود به شمال به مدت سه روز و در این مدت به من نه پیام بزن و نه زنگ. ماهان که به شدت به سونیا علاقه پیدا کرده بود برایش سخت بود که اورا نبیند و حتی صدای او را نشنود. ماهان تا توانست به سونیا نگاه می کرد چون دو سه روز از دیدن سونیا محروم است  لحظات به سرعت گذشت و کار تمام شد لحظه خداحافظی فرا رسید و ماهان بغض کرده دست سونیا در دستش بود و بااو صحبت می کرد لحظات نابی است و سونیا دیگه باید برود و ماهان دست اورا درحالی ول کرد که گویی اصلا رازی به این کار نبود و با جمله همیشگی خود از او جدا شد یعنی مراقب خودت باش . ماهان مه به سمت خانه رفت اما پیاده چون می خواست خود را خالی کند و به خانه رسید و سلام سردی کرد و به اتاقش رفت و شام هم نخورد و به رخت خواب رفت، دائم چهره و صحبت های سونیا به نظرش می آمد شب بدی بود آسمان هم که مانند ماهان دلش گرفته بود او هم خود را خالی کرد و شب تلخ تمام شد و دم دمای صبح در حالیکه عکس سونیا را از گوشی موبایل نگاه می کرد و با او صحبت می کرد خوابش برد، طبق روال هر روز زنگ موبایل ساعت 30/6 زنگ خورد اما ماهان بی توجه خوابید، یک ربع بعد مادر او، آمد و او را بیدار کرد اصلا نمی توانست برود پس از پنج دقیقه که در رخت خواب خود نشسته بود بلند شد وبه سختی و انگار به اجبار شروع به مسواک زدن کرد، بدون اینکه طبق روال هر روز موهایش را اتو بزند و کمترین توجه به اینکه چی بپوشد پس از مدت چهل وپنج دقیقه آماده رفتن شد و با تآخیری یک ساعت به کارگاه رفت، اکبر آقا مدیر آنجا که با ماهان دوست بود چیزی نگفت اما آنقدر بد کار کرد و قطعات را خراب کرد ودر پایان کار برای اینکه اکبر آقا به ماهان جیزی نگوید خرابی قطعات را گردن گرفتند و اولین روز به سختی گذشت ورفت خانه با سلام سرد به اتاقش رفت و بازهم شام نخورد مادر ماهان که نمی توانست ناراحتی پسرش را ببیند علت ناراحتی اش را جویا شد که چیزش نگفت و دلم درد می کند جواب مادر راداد و مادر او به اسرار چند لقمه غذا دهان ماهان گذاشت و بعد رفت. ماهان از داخل گوشی خود آهنگ مهدی مقدم؛ نیستی دارم می پوسم را گوش می داد وبعد گالری گوشیش را باز کرد وبه تماشای عکس های سونیا پرداخت که قطره های سردی روی گونه هایش می لغزید و به ریش هایش که یکی بود یکی نبود می رسید و به روی بالشت زیر سرش می ریخت و خودش یواس یواش زمزمه می کرد، نیستی دارم دق می کنم، نیستی دارم می پوسم عکساتو من دونه دونه ور می دارم می بوسم یک شب دیگر به سختی گذشت وفردا رسید اما از طرفی هم مغرور بود واصلا دوست نداشت که اکبر آقا به خاطر تاخیر قر بزند و به موقع سر کار رفت اما باز هم بازدهی خوبی نداشت و دختران که به خوبی او را می شناختند و تا به حال به آنها خیلی کمک کرده از این رو به او اجازه ندادند با این شرایط کار کنند و خودشان کار ماهان را هم اضافه بر سازمان انجام می دادند به همین ترتیب یک روز دیگر تمام شد وباز هم خانه باز سلام سرد و اتاق ورخت خواب که اینها بودند که اورا خوب درک می کردند وسنگ صبور ماهان شده بودند، باز عکس باز آهنگ های تو مخی، خان سوم هم گذشت و روز سوم رسید.

ماهان نیم ساعت زودتر بلند شد ریش هایش را زد به موهایش ویو کشید و در آخر تافت ، باز هم لباس هایش که خیلی از بچه گی به پوشش اهمیت می داد، بهترین لباس ها را پوشید و زود رفت چون روز سوم شده، قراربود که سونیا بیاید به سر کار رفت، تلافی این دو روز که دختران حسابی بهش کمک کرده بودند درآورد و مثل تراکتور کار می کرد، ساعت شد 10، پس چرا نیامد زنگ بزنم، نه گفته بود زنگ نزن، تو ماشین نمی تونم جواب بدم حتمآ سر ظهر میاد، ساعت چهار شد، غروب میرسه من میدونم، اینها فکرهایی بود که ماهان می کرد، کار تمام شد ماهان که داشت مآیوس می شد به خانه رفت، سلام سرد باز هم اتاق، روی صندلی کامپیوترش نشست، گوشی خود را برداشت و خواست تماس بگیرد که پشیمان شد و شروع به تایپ کردن پیامک  درحالی که دستش می لرزید، گوشیش که فینگر تاچ بود باعث شد به سختی پیامک را تایپ کند: سلام عزیز دل ماهان، کجایی قربونت بشم من، مورچه رو تصور کن حالا تصور کن جوراب پاش کرده، حالا تصور کن جورابش سوراخه؛ دلم برات اونقدر شده گلکم. این متن را سند کرد به گوشی سونیا.

همین طور که لم داده بود به صندلی کامپیوترش، چشماش رو از گوشی بر نمی داشت و همچنان منتظر زنگ یا پیام از طرف سونیا نشست لحظات سخت انتظار را هم سپری می کرد و انتظار را به معنی واقعیه کلمه را تجربه کرد که ناگهان گوشی زنگ خورد، آنقدر هول شده بود که گوشی از دستش افتاد و بدون اینکه نمایشگر را نگاه کند که ببیند کی تماس گرفته آمد جواب بدهد که به گوشی نگاه کرد اما سونیا نبود، بی رمق گوشی را جواب داد، بله: صدای مردی بود که خیلی خشک و عصبی صحبت می کرد و می گفت آقا شما به این شماره زنگ زدی و ماهان گفت نه من نزدم، و من با این شماره دوستی ندارم که بزنم وقطع کرد.

بازانتظار بعد از مدت دو ساعت که گذشت نتوانست طاقت بیاورد و دوباره پیامک زد؛ گل خانمم کجایی امروز روز سوم بود کجایی پس، نگرانتم یه خبر بده گلی . و بعد ارسال کرد تا تاَیید ارسال اومد، گوشی زنگ خورد ناامید گوشی رانگاه کرد و دید شماره سونیاست! سریع از صندلی بلند شد وبعد جواب داد سلام عزیز دلم اما همان صدای خشن قبلی گفت خوب دیگه مگه نگفتن زنگ نزن ماهان جواب داد آقا من به شما زنگ نزدم که چرا چرت می گی، صدا جواب داد من چرت می گم و بعد شماره را خواند شماره سونیا بود و بعد ماهان گفت شما، صدا گفت ذکی تو می گی شما! حاجیت نامزدش حالا توی ... کی باشی، ماهان که از طرفی از بد دهنی مرد عصبی شده بود گفت حرف دهنتو بفهم بی شعور، من دوستشم. صدا شروع به فحاشی کرد و ماهان که به دلیل اینکه در خانه بود نمی توانست جوابش رابدهد گفت الاغ کجا ببینمت و بعد قرار گذاشتن فردا ساعت 30/9 شب در ابتدای کن همدیگر را ببینند و بعد قطع کرد. حسابی بهم ریخته بود از طرفی حسابی فحش خرده بود واز طرفی اون صدا گفت نامزدش! هزاران فکر در ذهنش خطور کرد وخوابش برد، فکر باعث شد که او مدام از خواب بپرد وآب بخورد فردا دمق سر کار رفت و بعد از کلی خودخوری قضیه را با دخترا در میان گذاشت و بعد از مدتی بچه ها که به یکدیگر نگاه می کردند انگار چیزی می خواهن بگویند اما نمی توانند بگویند و باز هم با نگاهایشان با ماهان صحبت می کردند، ماهان که حسابی بهم ریخته بود مدام جمله صدا که می گفت من نامزدش هستم به نظزش می آمد از طرفی دیگر به خاطر اینکه باعث شده بود بارانی از فحاشی رویش ریخته شود ونتوانسته چیزی بگوید عذاب وجدان گرفته بود. دخترا که حسابی نران بودند که اگر برود تو درد سر می افتد خواهان این شدند که نرود و چند مدت سرکار نیاید تاآب ها از آسیاب بی افتد اما او بالبخند تلخی که بر لب داشت جواب داد حاضرم سرم بره اما کسی بهم فحش نده و کار تمام شد دختران مخصوصاً شعله که از قبل به او علاقه داشت اسرار کردند که او نرود و او جواب داد ترسو مرد و بعد رفت خانه. ساعت 30/8 گوشی ماهان زنگ خورد همان صدا کجایی، ماهان گفت دارم آماده می شم بیام تنهام ببین، من تنهام دوستات رو تو زحمت ننداز و بعد قطع کرد تند تند چند لقمه خورد و پاشد که برود کوروش برادر ماهان پرسید این موقع شب کجا می ری بزبر برا فردا، ماهان با حالتی حق به جانب جواب داد ای بابا انقدر نرفتم بیرون بهتون خوش گذشته حالا بعده عمری دارم میرم بیرون میگی نه، زهرا خانم مادر ماهان جواب داد راست می گه دیگه کوروش بزار بره، برو ماهان جان و بعد ماهان رفت .

ساعت 20/9 دقیقه رسید و بعد زنگ زد به صدا و بعد از چند دقیقه آمد همان 206 نقره ای بود که سونیا می گفت برادرمه، آمد جلو گفت ماهان شمایی و ماهان جواب داد بله و شماها، مرد کچل جواب داد حاجیت نامزدش و داداشمونم داداششه، ماهان نمی دانست چه بگوید به این فکر می کرد کاش برادره سونیا را زودتر می دیدم و با او صحبت می کردم چون او هم سن و سال خودش بود و بعد از نامزده سونیا که فرهاد نام داشت گفت کوچولو بیا بالا نترس چند تا سوال بکنم رفتی و بعد ماهان سوار شد به صورت داداش سونیا که اشکان بود اسمش از روی خجالت نگاه نمی کرد، فرهاد پرسید شمارشو از کی گرفتی، ماهان بدلیل اینکه واقعاً سونیا را دوست داشت گفت سونیا برای کار به کارگاه ما آمد و وقتی مشغول کار شد من از او خوشم آمد و وقتی که گوشیش روی مز دفتر جا مانده بود، به خودم زنگ زدم وشمارشو برداشتم، و همه چیز را برعکس کرد و گفت که سونیا جلوی خانوادش خراب نشود و بعد از چند کیلو متری که به جاده کن را بالا می رفتند توقف کرد حدود ده، پانزده نفر از دوستای فرهاد بودند، فرهاد رفت پایین و با آنها صحبت کرد و آنها با ماشیتن هایشان برگشتن و دو نفر از آنها به همراه فرهاد آمدند و پیش ماهان نشستند که فرهاد نشست و حرکت کردند، این دو نفر که نشسته بودند پرسیدند ماهان تویی و ماهان جواب داد بعله، شروع کردند به تهدید ماهان و فرهاد در تاریکی شب وایستاد و از زیر صندلی یک قمه درآورد و ماهان را تهدید کرد و به ماهان گفت که پایین برود ماهان خواست که پایین برود که دوست های فرهاد نگذاشتند و گفتند که اگر پایین بری می کشت از این بالا هم پرتت می کند پایین و بعد رفتند فرهاد را آرام کردند و فرهاد سوار شد و گفت به جوونیت رحم کردم کمی جلوتر اشکان که انگار تازه فهمیده بود چی شده نوبت او بود که تهدید کند شهر که شلوغ می شود قورباغه هم هفت تیر می کشد، فرهاد زد کنار و اشکان را برد لبه دره و با او صحبت کرد، دوست های فرهاد به ماهان می گفتند آخه ساده برای چی این موقع شب اومدی نمی گی کار دستت می دن ماهان گفت به خاطر خودم نیومدم بلکه به خاطر سونیا اومدم که خراب نشه جلوی خانوادش و نامزدش یکی از دوست های فرهاد گفت نامزد کیه، فرهاد دوسته با سونیا نه نامزد، ماهان که انگار کله دنیا روی سرش خراب شده گفت پس این بی غیرت اشکان هیچی بهش نمی گه؟کامران دوست فرهاد گفت اشکان عمل داره این چیزا براش همه نیست اما اینم بگم فرهاد خواستگار سونیاست  و خونشونم با اشکان می ره مادرشم تو جریان، ماهان که دید بالاتر تر از سیاهی رنگی نیست رفت پایین به فرهاد گفت حالا می گی چکار کنیم، اشکان آمد سمت ماهان و یک سیلی به ماهان زد گفت با خواهر من چی کار داشتی، ماهان که حسابی جا خورده بود سیلی را جواب داد گفت خفه شو بی غیرت، به فرهاد گفت بابا خیلی مردی مارو تنهایی آوردی اینجا با قمه تهدید می کنی که ناگهان فرهاد به ماهان حمله کرد، کامران و کامیار دوست های فرهاد خواستند جلوی فرهاد را بگیرند که نتوانستند و ماهان با اشکان و فرهاد دعوا کردند که ماهان به شدت کتک خورد تمام بدنش کوفته شده بود چون فرهاد، ماهان را گرفته بود و اشکان ماهان را می زد، بعد از اینکه روی زمین افتاده بود فرهاد گفت دیگه نبینم دوروبر سونیا بچرخی، این دفعه می کشمت، بعد سوار ماشین شد و رفت، در تاریکی شب در آنجا ماشینی وجود نداشت که او سوار شود و برود بعد از چند دقیقه بلند شد از بینی اش خون ریخته بود روی زمین اما آثار کبودی روی صورتش نبود چون بیشتر به شکم و پاهای او ضربه زده بودند، ماهان به سختی راه می رفت اما این زخم ها چیزی نبود که او را آزار دهد، بلکه دروغی که سونیا بهش گفته بود آزارش می داد در جاده خلوت امام زاده داوود(ع) قدم می زد و صدای آب رود خانه سمت چپ جاده می آمد و به سمت چپ جاده رفت، به رود خانه که رسید، از فرصت استفاده کرد و هر چقدر که توانست فریاد زد؛ فریاد سادگی، فریاد دورویی،فریاد فحش خوردن،فریاد صداقت این فریاد ها برایش خوب بود چون حسابی خودش را خالی کرد احساس سبکی می کرد اما یک غم بزرگ به او وارد شده بود و هضمش سخت بود، ماهان تازه داشت فراموش می کرد ماجرای ورشکستگی پدرش را، ماهان بهت زده به آب نگاه می کرد و پنج شنبه هایی که با سونیا بیرون رفته بود که ناگهان گوشیش زنگ خورد، به نمایشگر گوشی نگاه کرد دید my heart نوشته، این شماره خانه بود، بله سلا مامان دارم میام نه اومده بودم یه دوستم یه سر بزنم تا یک ساعت دیگه می رسم خونه تو بخواب، گوشی را قطع کرد و دست و صورت خود را شست و از آب آمد بیرون و شروع کرد به پیاده رفتن ساعت یازده شب و باید زود برود خانه آخه مادرش ناراحتی قلبی دارد، همچنان که می رفت یک نیسان وایستاد اما جلو جا نداشت چون خانواده خودش نشسته بودند و رفب پشت نیسان نشست، باز هم فکر سراغ او آمد، هیچ وقت فکرشو نمی کرد یک روز سونیا را از دست بدهد و ساعت 30/12 به خانه رسید، همین که کلید به در انداخت داخل شد مادرش زهرا خانم تو حیاط نشسته بود، همین که ماهان را دید خدا را شکر کرد، زهرا خانم خیلی مهربون بود و فهمیده بود که ماهان مشکل برایش بوجود آمده،انقدر ناراحت بود از دست ماهان که بدون اینکه جواب سلام ماهان را بدهد رفت خانه و به دنبال او ماهان رفت به اتاقش، وقتی که لباس های خونی اش را در می اورد بلایی که سونیا به سرش آورده بود فکر می کرد، بعد از اینکه لباس هایش را  درون لباس شویی انداخت به رخت خوابش رفت، از شدت سردرد چشم هایش به درد آمده بود، گوشی خود را در آورد و شروع کرد با عکس سونیا صحبت کردن: این بود رسمش گل خانم، گفتی میرم سفر ولی میام پیشت با دست پر، گناه من چی بود مگه سنگ صبور قصه هام، گفته بودی که هیچ کسی نمی گیره جای منو، یه کاری کردی که زندگی برام نموند، چی شد روزهای خوبمون؟ بابا سونی خانم اگه بدونی تو این مدت چی کشیدمو دم نزدم، هر جا که اسم تو میاد اسم خودم یادم میره، دلیل گریه های من فقط تویی اینو یادت باشه، چی سر عشقمون اومد. اینا حرف هایی بود که ناگفته مونده بود و ماهان هیچ وقت به زبون نیورده بود، زنگ گوشی خورد اما کو امید که بخاطرش پاشه بره سر کار اما بالاخره پاشد ورفت.

شعله و دیگر دخترا جریان دیشب رو پرسیدند که فقط سکوت جواب میداد گاهی بلندترین فریادها به پای سکوت عمل نمی کنند و خیلی دردناکه، ماهان هم نمی تونست که بگه چون دخترا و اکبر آقا گفته بودند که مراقب باشه، اما عشق سونیا اونو کور کرده بود به همین خاطر تو خودش می ریخت.

ساعت 30/8 بود که در باز شد و سونیا داخل شد،ماهان که یک دفعه فراموش کرد که چه بلایی سرش اومده بی اختیار رفت جلوی سونیا، سونیا خیلی جدی بود وبدون توجه به ماهان رفت پیش دخترای دیگه وگفت این آقا دیشب با داداشمو دوستش رفته گردش، بد بخته ترسو هر چی دروغ بوده پشت سر من گفته، که یک دفعه اومد جلوی ماهان گفت من کی با تو اومدم خونتون هان؟ و بعد یک سیلی به ماهان زد، ماهان که فهمید اشکان و فرهاد از دهان او رفتن  به سونیا دروغ گفتن تا بتوانند ماهان را خراب کنند بدون اینکه چیزی بگوید لباس هایس را پوشید و از کارگاه بیرون رفت.

ماهان روزهای سختی را پشت سر می گذاشت، روزهایی که سرشار از تجربه بودن، اما دردناک، با دختران کارگاه در ارتباط بود وقتی که فهمید سونیا دیگر سر کار نمی رود به کارگاه رفت، دخترا که نمی تونستند ماهان را در اون حالت ببینند با او شوخی می کردند که او یادش برود، ناگهان ماهان قفل سکوت را شکست و  گفت بچه ها یه سوال شما اگه دوست من بودید چرا نگفتید اون داداشش نیست؟  شعله گفت ما که اول گفتیم حواست باشه خودت گوش نکردی، ماهان باز سکوت معنی داری کرد و گفت اون پنج شنبه کجا رفتید؟ شعله سریع جواب داد من که نرفتم، بقیه نگاه همدیگه می کردند تا اینکه مریم که زیاد رابطه خوبی با ماهان نداشت گفت فرهاد یه باغ داره تو شهریار رفتیم اونجا، ماهان گفت خوب دیگه؟ مریم مکث کرد و گفت بهتر دختره خوبی نبود، ماهان گفت؛ کفتک دیگه؟ مریم گفت رفتیم اونجا فرهاد ازمون پذیرایی کرد بعد گفت هر کی می خواد بیاد تو استخر ما نرفتیم خودش با سونیا رفتند شنا کردن، شعله که دید ماهان یه عشق پاک نسبت به سونیا داشته و خیلی روش تعصب داره گفت مریم خفه شو،ماهان دروغ می گه، ماهان انگار هیچ چیز نمی شنید ناگهان به سمت در دفتر رفت و با سر شیشه را شکست و غرق در خون شد, خیلی بهش برخورده بود مریم زنگ زد اکبر آقا بیاد، شعله با دو سه تا از دخترا شروع کردند ماهان را آروم کردن و سرش را پانسمان کردند، اکبر آقا اومد شروع کرد با او صحبت کردن:مگه من نگفتم بی خیال این دختره شو، بابا تو لیاقتت بیشتر از این حرف هاست چرا نمی فهمی، ماهان بلند شد لباس هایش را پوشید  و گفت اکبر آقا منو ببخش شما خیلی خوبی من بدم منو ببخش، آگهی کن یه نفر رو بجای من بیار و رفت لباس هایش را پوشید، هنگام خروج گفت بچه ها منو ببخشید به شعله گفت از مادرت تشکر کن و بگو حلالم کنه خودتم ببخش، جدی می گم خیلی خوبی دیر شناختمت، شعله گفت دیر نشده ماهان جواب داد نه من وجهمو از دست دادم خداحافظ ، رفت خونه دیگه از اون سلام سرد هم خبری نبود ماهان فقط سکوت می کرد و بس، زندگی برای ماهان سخت شده بود دیگه نه سرکار می رفت، نه جمکران، کلاساش هم یه خط در میون می رفت وفقط خونه می موند در سکوت خود محو می شد، بعد از گذشت یک ماه به اکبر آقا گفت می خوام بیام سر کار، اکبر آقا هم قبول کرد و او دوباره به سر کار رفت.

با دیدن ماهان بچه ها خیلی خوشحال شدند مخصوصاً شعله و به جای او سونیا دو پسر جذب شده بودند، یکی علی و دیگری محمود،علی هم سن کمی داشت هم ساده بود، ماهان بعداز گذشت چند روز با محمود دوست شد و جریان را برای او تعریف کرد و محمود سعی کرد که ماهان بهش اعتماد کند و با هم می آمدند و می رفتند شعله زیاد از محمود خوشش نمی آمد اما نمی تونست به ماهان بگه، ماهان هم که وجب به وجب کارگاه برایش خاطره بود خیلی رنج می کشید تا اینکه یک روز محمود گفت درکت می کنم خیلی سخته بیا این قرص رو بخور آروم می شه اما کسی نفهمه، ماهان که نه گفتن را بلد بود این بار نگفت و پرسید چی هست، محمود گفت ترامادول، ماهان گرفت و با آب سر کشید، احساس خوبی بهش دست داده بود بعد از اینکه قرص در شکمش ترکید شروع کرد به خوب کار کردن و حرکت های غیره عادی کردن و بعد محمود mp3 player خودش را که سرشار از آهنگ های داریوش بود به ماهان داد و او شدید به فکر فرو رفت و دربند، سینما و پارک طالقانی و سه ماه خاطرات برای او تداعی می شد، او هر روز بیشتر می شد قرص هایش تا اینکه رسید به روزی دو خشاب ماهان دیگر به کل عوض شده بود، بسیار پرخاشگر، بد دهن، عصبی و گستاخ شده بود، طوری که می دونست اکبر آقا روش یه حساب دیکه می کنه خشاب های خالی قرص را جلوی دید اکبر آقا می گذاشت تا او را عصبی کند، یک روز کع به شدت قرص خورده بود، دهانش قفل شد و داشت سنگ کوب می کرد که بچه ها به دادش رسیدن و نگذاشتند که دهانش بسته شود و آب به دهان او ریختند وقتی به خود آمد تازه فهمید که با خود چه کرده که دیگه دیر شده بود، به جز شعله هیچکس برایش تره هم خورد نمی کرد برایش سخت بود این حرکات، وقتی که نه در خانه و نه در کارگاه کسی نبود که باهاش صحبت کند حرف هایش ماند تو دلش، تا اینکه رو آورد به رگ زدن و خود زنی بوسیله تیغ در دستشویی کارگاه برای اینکه مادرش متوجه نشود در خانه با لباس آستین بلند می گشت، که مادرش متوجه نشود، بعد از قرص، ماهان تا کم می آورد یا به یاد سونیا می افتاد دستش را تبغ می انداخت گویی تیغ زدن به مانند قرص آرام بخش برایش عمل می کرد، دستش دیگه دست نبود سر شار از خط های سطحی و عمقی شده بود؛ یک روز که زیاده روی کرده بود از علی خواست تا برای او تیغ بخرد علی خرید و داد به ماهان، زمان استراحت بود کسی متوجه این دو نبود ماهان تیغ را گرفت و به یاد جملان مریم افتاد(ما نرتیم تو استخر سونیا با فرهاد رفت) با تمام فشار سائد خود را زد به طوری که صدای خرط دستش سکوت کارگاه را شکست و سیغ یه استخوانش رشید، علی هم چنان که زمین را می گشت، می گفت داداش ماهان گوشتت کو، ماهان خندید گفت عزیزم پاشو جایی نرفته پوست که باز می شه اینجوری میشه، انقدر قرص خورده بود که از دستش خون می امد ولی خیلی غلیظ، بع علی گفت به هیچ کس چیزی نگو و دستش را بست پیرهنش را پوشید وبعد از استراحت شروع به کار شد، اکبر آقا که بعد از ناهار آمده بو، علی بدون اینکه ماهان بفهمد جریان را به اکبر آقا گفت، ماهان در حالیکه به سختی مشغول کار بود اکبر آقا صدایش کرد و گفت دستت چی شده چرا دستت رو صاف نمی کنی، ماهان ای علی دهن لق، گیر کرد به دستگاه، ماهان که حسابی سیلی خوردنش خوب شده بود از اکبر آقا یه سیلی خورد بعد اکبر آقا گفت مگه من نگفتم به خودت بیا اینو زدم به خودت بیای قدر خودتو بدونی، میری مرخصی تا یک ماه بعد ماهان جواب داد مرسی بعد گفت ماهان برو مرخصی با حقوق خوبه ماهان گفت اکبر آقا شما ثابت شده ای اکبر اقا گفت پس واسیا برم بتادین با گاز استریل بگیرم و بعد با خنده گفت دفعه قبل با سرت تمومشون کردی وبعد رفت و خرید درحالیکه دستش را باند می پیچید با او صحبت می کرد و ماهان یاد پدرش افتاد وشروع کرد با اکبر آقا از زندگی گفتن از ورشکست شدن پدرش، از اخراج شدنش از مدرسه از آشنا شدنش به اسم سونیا که رسید بغض ناهان ترکید و شروع کرد به گریه کردن، جای اشک هاش رو گونش سنگینی می کرد، تا اینکه یک شب در حالی که خواب بود زهرا خانم آمد ماهان را بیدار کند که سر کار بیاید که متوجه دستش شد، گیج شده بود آیا این دست ماهان منه، چرا انقدر خط افتاده بهش که شروع کرد به گریه، اشک هایی هر کدام زندگی را آباد یا ویران می کند که ماهان بیدار شد وقتی که مادرش را در آن حالت دید دوست داشت زمین دهن باز کند و او به زمین برود تا این روزها را نبیند، مامان ببخش فدای اون چشمات بشم من عزیزم این اشک هات حیف نیست برای من می ریزی، زهرا خانم گفت ماهان تو چت شده به من بگو ماهان جواب داد با بچه ها دعوام شده، این خط هام برای این انداختم که نمی فهمیدم چه کار می کنم درست می شم ببخش، ماهان جان بابات وقتی که رفت تو رو سپرد دست من، نمی خواد دیگه سر کارم بری همین حقوق بسته برامون، کوروشم میره تو دیگه به فکر کنکور باش، ماهان نمی دونی چقدر عذاب می کشم، وقتی که از زور خستگی موقع فیلم دیدن یا شام خوردن چورت می زنی. ماهان بهش یک تلنگر خورد که مادرش انقدر سادس که نمی دونه او اعتیاد پیدا کرده و پا شد رفت سر کار و دائم حرف های مامانش تو گوشش بود تو کارگاه که رفت قرص ها را به داخل چاه توالت انداخت

و از شعله خواست تا با کمک اکبر آقا کمکش کند و زندگی را از نو شروع کند ؛ ماهان می خواست دوباره کوچه ها را ببیند، پرند هارا، درختان را، باران را و خدا را ...

 

پایان