توفیق اجباری

توفیق اجباری

 

نیم نگاهی به تاریخ باشکوه ایران باستان در زمان هخامنشیان

 

تا کِِی می خواهی به این کارهای پوچت ادامه بدهی، برو در نانوایی بگو من نان می خواهم اما  پول ندارم، دانشجو رشته خبرنگاری هستم در عوض یک گزارش می نویسم، اگر بهت نان داد، یا نه بگو دانشجو رشته حقوق هستم طبق ماده 457 قانون مدنی من اهلیت دارم، نان می خواهم اگر دادند، یا نه بگو من تئاتری هستم برای شما افسانه های تبای را کنترات بازی می کنم!!! پسر فکر نان باش که میوه ها هورمونی شدند.

مگر نه اینکه بری درس بخوانی تا صاحب پول بشوی، برو گواهی نامه پایه یک بگیر بیا رو ماشین کار کن روزی صد تومان کاسب شو.

اینها پند اندرزهایی بود که پدرم می کرد، یک روز که می خواستم طبق روال همیشه به دانشگاه بروم مادرم برایم شیر یارانه ای آورد وقتی که میل کردم دنیا برایم تیره و تار شد نه فهمیدم کجا رفتم و چه شد.

 

توفیق اجباری

 

مامان، بابا، شما کجایید، من کجا هستم اینجا کجاست، نکند که مثل این فیلم قهوه ملس برگشتم به عقب؛ خدایا کمکم کن، کمکم کن نزار اینجا بمونم تا بپوسم، کمکم کن برگردم، قبول درس نمی خوانم میروم روی ماشین کار می کنم، بابا بچه رو چه بزنی چه بترسونی، وای خدای من آنجا چه زیباست، قدرت خدا را ببین صد الله اکبر، بهشت که میگفتند اینجا بود، اما من که نمازهایم را یک خط در میان می خواندم شاید به خاطر این بوده که علاوه بر جسمه نحیفم از 10 سالگی روزه هایم را کامل گرفتم.

آقا اینجا کجاست؟

تخت جمشید

عجب درخت های زیبایی، آب از وسط رد می شود و دو طرف آن را درخت گرفته، چه بناهای زیبایی بهتره بروم یه دور بزنم، اما نکند منو بگیرند و بعد اذیتم کنند، یعنی چه کار کنم خداجون، بالا غیرتاَ درس خوندن انقدر بده یا احترام به پدر و مادر خیلی مهم، به قول هیچکس خدا پاشو، پاشو من باهات کار دارم، آقا ببخشید شما کی هستی و اینجا چه می کنید ؟

من از یهودیان بابل هستم بعد از اینکه داریوش به بابل حمله کرد ما رو هم به اینجا آورد وبابل را یکی از پایتختهای خود قرار داد.

شما به عنوان برده اینجا مشغول هستید و گفتید بابل یکی از پایتخت ها قرار داد مگر چند پایتخت دارد؟

دارد نه داشت، چون داریوش فوت کرده، من برده نیستم در بابل برده بودم اما اینجا در عوض کاری که انجام می دهم به مانند همه خارجی های دیگر مزد می گیرم درحالیکه در بابل ما به زور شلاق کار می کردیم، هخامنشیان به علت گسترده گی قلمرو خود چهار پایتخت دارند بابل، شوش، هگمتانه و پارسه.

چقدر شفاف جواب می دهید دوست عزیز سپاسگزارم، چه بلایی سر کوروش آمد و چه شد داریوش روی کار آمد؟

کوروش بزرگ اگر اشتباه نکنم درسال 528 پیش از میلاد به دست شورشیان که از شمال حمله کرده بودند کشته شد. او در این میان دو فرزند به نام های کمبوجیه و بردیا داشت، کمبوجیه پسر بزرگ کوروش بود به همین دلیل پادشاه هخامنشیان شد و خواست راه پدر خود را ادامه دهد که به مصرحمله کند اما او اندیشید که سفر طولانی است و امکان دارد که مدتی طول بکشد نکند که برادرم از غیبت من استفاده سو بکند از این رو بردیا را کشت و امور را به یک مغ(روحانی زرتشت) سپرد و به مصر حمله کرد و مصر را گرفت که قلمرو امپراطوری به 15 کشوررسید اما غرور کاذب به سراغ او آمد و تصمیم گرفت دیگر کشورها را بگیرد که در بیابان ها سربازان زیادی تلف شدند که تصمیم گرفت که برگردد اما زود دیر شده بود چون مغی که اداره امور را داشت که از قوم ماد بود وسوسه شد برادر خود که شباهت زیادی یه بردیا دارد به عنوان بردیا معرفی کند وحکومت را در دست بگیرد از این رو به مردم گفت که سفر کمبوجیه طولانی شده وبهتر است بردیا به راس امور بیاید و کمبوجیه هم در بیابان ها مرد و حکوت به دست بردیای شبیه سازی شده رسید، داریوش که اطلاع داشت بردیا به دست کمبوجیه فوت شده با بزرگان به شور نشست و طی شورشی آن دو را کشت و پس از همه پرسی که بین سران امپراطوری انجام شد، داریوش که اتفاقاَ دختر کوروش، آتوسا را به عنوان زنی گزیده بود پادشاه شد.

شما گفتید که از بابل آمدید پس این اطلاعات را از کجا می دانید؟

به دلیل اینکه بوسیله چاپارخانه ها و راه های که توسط هخامنشیان احداث شده خبرها به همه جا می رود.

ممنون خدا قوت برادر، نتیجه اخلاقی این قسمت قدرت اگر بخواهی به برادرت هم نباید رهم کنی و اینکه اگر توانستی جلو طمع خود را بگیری مردی.

 

مگر مرد و زن فرق می کنند!!!

 

 

به به اجازه بدهید از این خانم چند تا سوال بپرسم، اما چرا کشف حجاب نکرده، چقدر شکیل صد الله اکبر؛ سلام خوب هستی ترم چند هستی، چی می خوانی ؟آخ ببخشیدآنقدر این سوال را پرسیدم ملکه ذهنم شده، شما اینجا مشغول هستی ؟

بله

به به، چقدر بهتون میاد۷ ببینم منشی کدام یکی از مقامات هستی ؟

من منشی نیستم، من راهنما و مشاور مهندسان البته منشی هم داریم.

عجب تدبیری حتماَ چون دستمزده کمتری نسبت به آقایان می گیرید، شما را به این سمت انتخاب کردند، همین کارها را کردند که به این قلمرو رسیدند، شمارتو بده من صحبت می کنم باهاشون حقوقت را بیشتر کنند؟

نه آقا مگر زن و مرد فرق دارند!!!

بله در دیار ما این چنین است خواهر،

مگر شما کجا زندگی می کنید؟

شما این ترفند را از چه کسی فرا گرفتید، قرار شد من سوال بپرسم نه شما، بین خودمان می ماند پارتی داشتی اینجا مشغول شدی؟

نه آقا، داریوش بزرگ طرح تعلیمات عمومی و سواد آموزی را اجباری و رایگان کردند و همه باید خواندن و نوشتن را یاد بگیرند و به همین خاطر بود که خط آرامی و فنیقی جایگزین خط میخی شد.و بعد از تحصیلات مقدماتی در هنرستان فنی و حرفه ای که توسط داریوش در شوش تاَسیس شده بود درس خواندم و بعد به اینجا آمدم برای کار.

به شکل جذب کار شدید شما که رزومه نداشتید بعد از تحصیل، که ایمیل کنید یعنی در اختیارشون بگذارید؟

وقتی آمدم اینجا یک فرم روی یک لوح نوشته شده بود که من بعد از مطالعه آن را خواندم و سپس آن را مهر کردم و مسئوله استخدام هم آن را مهر کرد و من استخدام شدم.

پرانتز باز ما همین الاَن هم مشکل داریم چون استخدام دیگه به آن صورت نیست وقراردادی کمتر شده اما فراوان پیمانکاری داریم که هر لحظه امکان اینکه شما از کار برکنار شوید امکان دارد و این برخلاف اصل 22 قانون اساسی است چون فرد امنیت شغلی ندارد پرانتز بسته.

شغلتون برازندتون هست، سوال ها زیاد شدن مایل هستی دیگر قدم نزنیم و به کنار رودخانه برویم  من عاشق طبیعت هستم در دیار ما به طبیعت حمکه کردند و وقتی میروی هوایی عوض کنی تا به خود می آیید می بینید یک قلیان کنار شما و شیلنگ آن در دهان شماست وبعد از صرف قلیان به خانه بر می گردید.

گفتید استخدام، منظرتون چی بود؟

بوسیله منشوری که کوروش بزرگ خلق کرد، ما پس ازاینکه حدود 40 سال خدمت کردیم بازنشسته و سپس مستمری می گیریم. ، حقوقه ما بوسیله فیش هایی که دارند هر دو طرف مهر می کنند وبه صورت ماهانه پرداخت می شود، بعد درون قفسه مخصوص هر فرد می شود.

پرانتز باز دوباره نقض قانون طبق اصل 29 قانون اساسی حقوق برای همه مساوی است، اما واقعاَ این چنین است ؟ اگر مردی زنی را بکشد، خاواده زن برای اینکه مرد قصاص شود باید نصف دیه مرد را بپردازد! ولی اگر بر عکس شود زن مردی را بکشد بدون پرداخت وجه از خانواده مرد، زن قصاص می شود، پس اصل تصاوی مجازات ها چه می شود، یا اینکه اگر پدری فرزند خود یا پدر بزرگی نوه ی خود فرقی نمی کند نوه دختر یا پسر را بکشد قصاص نمی شود اما اگر مادر بکشد قصاص می شود، چندی پیش در خوزستان پدری دختر خود راکه کلاس پنجم ابتدایی بود سرش را برید،  به دلیله اینکه با دایی خود شوخی کرده بود و پس از آن سر دخترک را در دور شهر چرخاند اما قاضی به دلیل اینکه عمل فرد باعث رعب و وحشت دیگران شده از این رو وی را محارب اعلام کردند و در نتیبجه قصاص شد اما اگر سر دخترک را دور شهر نمی چرخاند قصاص نمی شد اگر ملاک این جور قوانین به دلیل اینکه شخص نان آور خانه است الان خانم ها پا به پای مرد ها کار می کنند، بهتر است در بعضی قوانین اصلاحات بوجود بیاید پرانتز بسته. اگر دیدید بحث به درازا کشید به دلیل این بود که خانم رفته بودند هوا خوری، که الآن آمدن داشتم کم کم نگران می شدم برای آزادیتان سند بزارم، داریوش دیگه چه اقداماتی یرای شما انجام داد ؟

 

شوکت ایران

 

 

 

داریوش بعد از اینکه در بهار سال 520 قبل از میلاد تاج شاهنشاهی را یر سر نهاد، پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام فرزندان چه فرزند شاه، چه وزیر و چه رعیت باید به خدمت بروند تا تعلیمات نظامی ببینند.

داریوش در سال دهم امپراطوری خود شاهراه تزرگ کوروش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین می رود.

خیلی عالیه دیگه چه کارهایی انجام داد؟

داریوش وزارت راه، سازمان آب، سازمان اطلاعات، چاپارخانه(پست و تلگراف) را بنیان نهاد.

خدا قوت،اگرامکان دارد، بقیه توضیحات را در هین اینکه داریم به سوی کاخ ها می رویم توضیح دهید.

بفرمایید، در ابتدا داریوش دستور داد که ماکت پرسپولیس را بسازند و که حدود سه سال به طول انجامید، و ساخت خود تخت جمشید از سال 521 پیش از میلاد شروع و تا سال 486 بسیاری از بناهای تخت جمشید را بنیان نهاد.

خیلی عالیه یعنی یک برنامه ریزی کامل از قبل شده بود دیگه چیزی نمانده که نگفته باشید؟

 

بدون شرح

 

 

چند سال پیش از این که داریوش روحش از بدنش جدا شود، دستور داد تا بر روی رود سند سد بنا کنند که از قحطی احتمالی آب در هندوستان جلوگیری کند.پرانتز باز ما در سال 89 ودر 24 مهر امسال متوجه شدیم که هما بدر که نابینا است اما با این وجود با هدف زندگی می کرد او تحصیلکرد و دبیر دو دبیرستان بود و در فرهنگسرای بهمن نیز فعالیت می کرد، این زن که دارای دو فرزند یک و پنج ساله بود بعد از رساندن فرزندان به مهد کودک به ایستگاه خزانه می آید که درون چاله ریل سقوط می کند و ناگهان قطار به او برخورد می کند و مسئولان مترو منکر مشکلات ایمنی شده و قربانی را در بروز حادثه مقصر شناختند!!! ما به جای اینکه فضا را مناسب سازی بکنیم برای معلولان آنها را مقصر می دانیم پرانتز بسته

در حال حاضر چه کسی در راس امور قرار دارد؟

در حال حاضر خشایار پسر داریوش پادشاه ایران است و حدود سه ساله که در حال تجهیز سپاه خود است.

و در آن حدود 46 گونه نژاد و قوم مختلف حضور دارند که به یونان حمله کند.

وسعت کامل کاخ چقدر است ؟

 

وسعت تخت جمشید

 

کاخ های تخت جمشید از نزدیکی رود کوچک پلوار که به رود کر می ریزد، بر روی سکویی که ارتفاع آن بین هشت تا هجده متر بالاتر از سطح جلگه ی مرودشت است بنا شده در حالیکه طرف شرقی آن بر روی کوه رحمت است. وسعت کامل کاخ تخت جمشید 125 هزارمتر مربع است.

به شکل ستون ها را منحنی ساختند؟

مهندسان به وسیله ی عدد پی (14/3) سازه های سنگین و ستون های مجسمه مجموعه تخت جمشید که دارای اشکال مخروطی است از این عدد استفاده می کنند.

من عذر می خواهم که وقت شریف رو گرفتم ببینم اسم این کاخ چی هست و یک مقدار در مورد این کاخ توضیح بدهید؟

اسم این کاخ، هست کاخ<ه> ورودی کاخ از پلکانی دو سویه تشکیل شده که نقاشی های شانزده نفر با نیزه دار پارسی که هر دو طرف در ورودی هستند.

واقعاَ شگفت انگیزه، برویم سمت آن کاخ

من یک مقدار کار عقب افتاده دارم اجازه بدهید بگویم همکارم شما را راهنمایی کند.

خیلی خوشحال شدم ممنون از اطلاعات خوب و آموزندتون رسیدید خانه پیامک بزنید منتظرم.

سلام خانم، چی می خونی ترم چندی؟ من عذر می خوام فرشته مغزم شده، اسم این کاخ زیبا چی هست؟

این کاخ، کاخ اختصاصی خشایار شاه است و این کاخ«هدیش» نام گذاری شده است، این کاخ سمت شرق کاخ«ه» قرار دارد وخود خشایار شاه دستور ساخت دادن؛ این کاخ در جنوب تخت جمشید و در بلندترین قسمت آن بنا شده است.

پس بام پارسه اینجا واقع شده است

اندازه این کاخ 55×40 متر است، یک پلکان دوسویه در غرب و دیگری در سمت شمال شرقی و در سر تاسر جنوب این کاخ ایوانی با لبه کنگره دار وجود دارد.

این تالار دارای شش ردیف شش تایی است و قسمت اعظم این کاخ تالاری به اندازه 5/36×36 را در برمی گیرد، در شمال این تالار ایوانی 12ستونی مشتمل بر دو ردیف شش تایی که با دو درگاه بزرگ به تالار راه می یابد، در دو طرف شرق و غرب دو ساختمان که برای نگهبانان اختصاص داده شده است.

در داخل این کاخ نقاشی هایی چون بز کوهی وآدم هایی که ظروفی با خود می آورند حجاری شده است.

این کاخ «ج» نام دارد جنوب کاخ آپادانا، شرق کاخ داریوش وغرب کاخ سه دری یا تالار شورا، این کاخ روی کوه ساخته شده است.

این یکی کاخ «د» است، سمت شرق کاخ خشایار اندازه آن حدوداً 40×45 متر و سطح آن 5/2 متر پایین تر از کاخ خشایار شا است. یک کاخ هم درست سمت جنوب کاخ خشایار شاه است.

ممنون مابقی را خودم می بینم خیلی ممنون از راهنمایی های شما، خوب رسیدم به کاخ یک تالار اصلی دارد و تعداد زیادی راهرو، چهار درگاه و ستون تالار چوبی است،عینکم رابزنم خوب اسم این کاخ حرمسرا است.

به به چه خانم هایی، این خانم که الآن از کنار من گذشت پوشش ساده و دارای راسته چین وآستین کوتاه که دامن اوتا مچ پاهایش می رسید. عجب راهروی درازی این یکی که رد شد پوششی به مانند چادر داشت، پارچه مستطیلی که بر سر کرده بود و زیر آن یک پیراهن و دامن بلند، که زیر آن پیراهن، پیراهنی بلدتر که تا مچ دستش می رسید، البته هر دو کسانی که رد شدند از رنگ بندی شاد با گل های بزرگ در پیراهن خود استفاده کرده بودند.

این صدای چه چیزی می تواند باشد که از پشت سر من می آید، ماشاالله خدا برای مادرت حفظت کند، خانم چی می خوانی، ترم چند هستی؟ با شما نبودم ترک عادت خیلی سخته بفرمایید، این خانم که الآن جلوی من راه می رود 1،2،3حدوداً 30 زنگوله طرف داخل و پایین دامن خود آویزان کرده بود، دچار تفاهم سو نشوید لطفاً استاد گفته باید چشم تیز بینی داشته باشید در خبرنگاری، من الآن متوجه کارایی هایش شدم و دارم درس پس می دهم. فکر کنم برگردم بهتراست گویا اینجا کندوی آنهاست، خانم ببخشید جلو در چیزی مبنی بر اینکه سانس خانم هاست ندیدم وبه همین خاطر داخل شدم.

عجب راهرویی برکت داری بود، هر چه می رفتم تمام نمی شد، بزار ببینم این چه کاخی است.کاخ سه دروازه، در شمال کاخ یک تالار مرکزی به ابعاد یک، دو، سه حدوداً 5/15×5/15 متر با چهار ستون سنگی است. این کاخ دارای چند اتاق است و دو طرف درگاه شرقی تالار مرکزی دارای نقوش چندی است. نقش 28نماینده که اورنگ شاهی را حمل می کنندتزیین شده است، کاخ سه دروازه تنها کاخی است که سر ستون های آن به شکل سر انسان با بدن گاو شاخدار حجاری شده است. به احتمال زیاد این کاخ یک نقطه مرکزی و محوری در نجوم و تنظیم تقویم ایران باستان بوده است.

 

تمدن و فرهنگ بی مثال ایرانیان باستان

 

 

به همین ترتیب کاخ های صدستون و آپادانا و دروازه ناتمام را نظاره کردم؛ واقعاً از دیدن اینجا احساس غرور می کنم چه تمدنی، چه فرهنگی، در نقاشی های که مورد بازدید قرار دادم هیچ کس عصبانی نیست، هیچ کس سوتر بر اسب نیست، همه با هم برابرند و هیچ نژاد، دین، رنگ و جنسی بر دیگری برتری ندارد، در تصاویری که حکاکی شده بود حتی یک عکس برهنه هم وجود ندارد، و هیچ کس سر افکنده و شکست خورده نیست در حالی که این ها برای امروزه در حد آرمان است چه بودیم و چه شدیم ودیگر هیچ ...

 

گپ و گفت خودمانی با خشایار شاه

 

 

بهتر به دیدن خشایار شاه بروم، در تصاویری که دیدم متوجه شدم که برای ارز ادب نیازی نیست تا کمر خم شوم، همین که دستم را جلوی دهانم ببرم کافیست و اینکار را کردم و در مقابل شاه هم دست خود را دراز کرد. و شروع به گپ و گفت خودمانی کردیم.

امپراطور سرزمین شما دارای وسعت زیادی است، به چه شکل آن را اداره می کنید؟

سازماندهی و تشکیلات امپراطوری را پدرم داریوش بنا نهاد، به تعدادی ساتراپی بزرگ(استان یا ایالت) تقسیم کرده ایم، که در راس هر کدام یک ساتراپ(استاندار) قراردادیم، داریوش بزرگ امپراطوری ایران را به 23 ساتراپی و من به کمک سپاهم به 28 ساتراپی تقصیم کرده بودم، اما سرزمین مرکزی ایران یعنی پارس بدون ساتراپ هست شخص پدرم و بعد من حکومت پارس را بر عهده گرفتم.

در تشکیلات شما چه سمت هایی وجود دارد ؟

در تشکیلات حکومت که باز هم پدرم پایه ریزی کرد مقام هایی چون: رئیس تشریفات، قائم مقام رئیس تشریفات، خزانه دار، کاخ دار، چاپارها، پرستاران کودک، راهنماها، کاتبان و...

خشایار جان دستمزد ها چطور است و نحوه پرداخت چه طور است؟

خوراک عمده مردم نان جو است و به همین دلیل مزد کارکنان غالباً جنسی پرداخت می شود، که به طور ترکیبی از جو همراه با میوه، گوشت است که البته پدرم متوجه شد که پرداخت حقوق بوسیله کالا دشوار شده است، از اواخر سلطنت خود بعد از ضرب طلا ونقره ، پرداخت ها بوسیله نقره پرداخت می شود.

غیر از درباریان که به طور عمده حقوق زیادی می گیرند، حقوق سایر افراد تفاوت زیادی با هم ندارد، حداقل دستمزد حقوق 30 بن(کیلو) است و بالاترین 80بن، و بین خانم یا آقا هیچ تفاوتی وجود ندارد، و زنان از مرخصی زایمان هم برخوردار هستند، حدود 5ماه قبل و بعد که در این مدت 70درصد حقوق خود را می گیرند، وبرای نگهداری از نوزادان بانوانی که در کارگاه ها به کار مشغول هستند مهد کودکی ایجاد کرد تا از آنان نگهداری شود. و در آخر هم اینکه هر کس توانایی های خود را افزایش دهد حقوق او افزایش می یابد.

خیلی ممنون از اینکه خیلی شفاف همه چیز را بیان کردید، و در آخر گفت که آماده حمله به یونان است،

 

همیشه پای یک داماد در میان است

 

  اینجوری که من متوجه شدم خشایار به دلیل اختلافات داخلی در یونان نمی خواهد به آنجا حمله کند اما مردونیه داماد داریوش و شوهر خواهر خشایار باعث شده که او به فکر حمله بی افتد، همیشه پای یک داماد در میان است.

لحظه موعود فرا رسید و ما به یونان رهسپار شدیم؛ در دریای آرتمزیوم طوفان سنگینی وزید خداجون حواست به من هم باشه من که شنا بلد نسیتم، طوفان بالآخره تمام شد اما به کشتی های خسارات زیادی وارد شد وبعد از طوفان جنگ درگرفت، و یونانیان شکست خوردند، و نیمی از آنها فرار را برقرار ترجیح دادند

یونانیان که به جزیره سالامیس رفته بودند، بعد از تصرف آتن به جزیره رفتیم، نیروی دریای ایران بر خلاف کشتی های یونان از آرایش صف خوبی برخوردارند، اما به دلیل تنگی جا به طور ستونی اقدام به حمله کردیم

که به یک باره بارانی از آتش سر ما ریخته شد و جنگ تا شب ادامه پیدا کرد ودر حال حاضر اکثر کشتی ها نابود شدند، جو خیلی سنگین شده و خشایار فرمان عقب نشینی را صادر کرد، و مردونیه با سیصد هزار سپاه یرای تسخیر یونان در آتن ماندند و من به همراه شاه به ایران باز گشتیم.

در بازگشت به دلیل گرسنگی و بیماری تعداد زیادی از اسبان و سپاهیان جان خود را از دست دادند، ناوگان ایران که در حال بازگشت به ایران بود در دماغه ی می کیل mycale سپاه دشمن ما را غافلگیر کرد و همه سپاه را کشتندو من هم که مخفی شده بودم شنیدم که مردونیه در اوایل جنگ کشته شده .سپاهیانش شکست خوردند و بعد از اینکه به پارسه بروند می خواهند آنجا را به آتش بکشند، یک نفر من را پیدا کرد حلالم کنید ، بچه ها امیر عباس هم رفت، آخ....

امیر عباس امیر عباس پاشو مامان، مگه نگفتی ساعت شش بیدارت کنم، پاشو 6/30 دقیقه ست، پاشو برات شیر یارانه ای داغ کردم بخور برو ...

 

شب های دراز بی عبادت چه کنم                 طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

گویند کریم است و گنه می بخشد                  گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم

 

ببخشید گزارش یک مقدار طولانی شد تا جایی که امکان داشت کوتاهش کردم، امیرعباس ایراندوست

در یا درب

نگاهی به غلط نویسی واژه درب

در یا درب

مساله‌ی تفاوت «در»‌ با «درب» ‌یكی از آن مسایلی است كه در آغاز ساده و كم‌اهمیت به ‌نظر می‌رسد. اما بسته به نوع نگاه ما به زبان، حكم‌های متفاوتی درباره‌ی آن می‌توان صادر كرد. الان پیش خود می گویید که با این رکود، چه کسی به فکر درست بودن واژه درب یا در است. اگر زین پس از واژه در استفاده کنیم در فروش ما تاثیر دارد یا قدرت خرید مردم افزایش می‎یابد. در واقع ما از همه این مسائل مطلع هستیم چون با گوشت، پوست و استخوان درگیر مسائل اقتصادی هستیم. اما در واقع ما در این مطلب به بهانه در و درب می‎خواهیم تلنگری به خودمان بزنیم. اینکه درب از چه اصالتی برخوردار است، مهم نیست. مهم این دل‎مشغولی ما از ورود گسترده واژه‎های بیگانه به زبان فارسی است و استفاده اغلب برخی از شرکت‎های فعال در و پنجره از واژه درب است.

ید طولانی استفاده واژه در

نخست اینکه با بررسی متون ادبی و فرهنگ لغاتی همچون دهخدا، معین، عمید و فرهنگ فارسی پی بردیم که واژه در، کاربردهای فراوان آن بسیار قدیمی است درحالیکه واژه درب قدمت زیادی ندارد. موارد استفاده از واژه درب؛ در ترکیبات که مورد استفاده قرار نمی ‎گیرد و فقط در جمله می‎آید و زمان مشخصی از ورود کلمه درب به زبان فارسی وجود ندارد. جالب اینکه واژه درب فقط در زبان نوشتاری به کار می‎رود و در زبان گفتاری کاربردی ندارد.

اگر بخواهیم مقداری این موضوع را موشکافی کنیم، به این مسئله پی می‎بریم که استفاده واژه درب در لغت‎نامه دهخدا به این معنی است که در بزرگ کوچه (اقرب الموارد)، دروازه کلان (منتهی الارب)، دروازه (دهار)، قم را چند راه است و چند درب و چند میدان (تاریخ قم صفحه 20) همچنین در لغت نامه دهخدا بدین گونه مطرح شده که به مناسبت دروازه شهر، محله و نواحی داخل شهر در مجاورت هر دروازه بنام همان دروازه نامیده شده است مانند درب ری و درب قزوین. به سراغ لغت‎نامه فرهنگ معین، فرهنگ عمید و فرهنگ فارسی در جستجوی واژه درب رفتیم که همگی به معنی مشخصی که بدان اشاره شد پرداخته بودند. درجایی معنی درب و استفاده از آن چیز دیگری نبود به جز صنعت خودرو ساز ( درب خودرو باز است) این ب از کجا آمد کسی نمی داند و چه کسی درب استفاده کرد هم مشخص نیست اما ما به واکاوی آن پرداختیم.

وقتی که ما به تحقیق از کلمه درب پرداختیم، به 2 نظریه متفاوت برخوردیم که به این نظریه‎ها می‎پردازیم. نظریه اول که گفته می شود، این واژه عربی نیست و نظریه دوم که می‎گوید واژه درب عربی است و از زبان عرب اقتباس شده است.

مقایسه در و درب

نظریه اول که برگرفته از فرهنگ لغات معتبر است، می گوید: معنی واژه درب 2 معنی دارد. یک به معنی دروازه شهر، دروازه قلعه، دروازه بزرگ و... معنی دوم درب، راه سخت و تنگ در کوه است. نکته ای که بوجود می‎آید که هر دو نظریه در مورد معنی تفاهم دارند و در مورد اصالت کلمه درب باهم تضاد دارند.

در ادامه به کاربرد واژه‎های در و درب می‎پردازیم. نخست به کاربرد واژه درب اشاره می‎کنیم: بعنوان مثال، لطفا درب را آهسته ببندید! تحویل، درب منزل و تولید درب و پنجره. همان‎طور که مشاهده کردید استفاده، محدود و مخصوص برای جمله‎بندی‎های این چنینی است. در حالیکه در فارسی تركیبات متعددی با لفظ «در» ساخته شده است، مانند: دربان، درگاه، سردر، دردار، دربست، دربازكن، دربه در، دو در، چهاردر، بی در، بی دروپیكر و در ساخت فعل‎ هم کاربرد بسیاری از جمله: در زدن، به در كردن، به در بردن، به در آوردن (در آوردن). ما این نمونه‎ها را آوردیم تا قدمت کلمه در را اثبات کنیم و اینکه کاربرد واژه در با ضرب‎المثل‎های فارسی تکمیل می‎شود. ضرب‎المثل‎هایی چون: در را از پاشنه در آوردن، در دروازه را می توان بست، دهان مردم را نمی توان بست. خدا در و تخته را خوب به هم جور می كند. همیشه در بر روی یك پاشنه نمی چرخد. هر چه زد به در بسته زد (یا به در بسته خورد). همه درها به روی او باز است. همه این‎ها نشان دهنده این است که واژه درب کاربرد چندانی نداشته و ندارد.

سردرگمی در اصالت واژه درب

طبق نظریه اول، اصل درب که جمع آن دروب است عربی نیست و عرب آن را باب و جمعش را ابواب گوید. در لغت‎نامه دهخدا مقابل این واژه معنی که در بالا بدان اشاره شد چنین نوشته شده است، هر راه نافذ که از آن به روم  و آسیای صغیر روند و هر محلی که ازآن به بلاد روم داخل شوند. با توجه به تعاریف ذکر شده از لغت نامه دهخدا احتمالا اصل و ریشه این واژه مربوط به نواحی روم و آسیای صغیر است نه بلاد عرب.

نظریه دوم می‎گوید، واژه درب که اخیرا در زبان فارسی رایج گردیده عربی است و از کلمه‎ دروازه فارسی گرفته شده است و به همان معنای دروازه در عربی بکار می‎رود و استفاده آن به معنای در، در زبان فارسی کاملا غلط می‎باشد و متاسفانه به علت جهل برخی از زبان شناسان فارسی در دوران اخیر در زبان فارسی رایج گردیده است. ما در اینجا قصد داریم تا یک نگاهی ویژه به زبان فارسی و به اتفاقاتی که در ادبیات فارسی رخ می‎دهد تعصب داشته باشیم. این یک پیشنهاد است بیایید هر چیزی را به اندازه خودش برایش ارزش قائل شویم. وقت برای اقتصاد مقاومتی بسیار است و آن بحث سر جای خودش بدان پرداخته می‎شود. اینکه لفظ درب از چه زمانی وارد زبان فارسی شده مشخص نیست و اینکه از چه اصالتی هم برخوردار است هم، باز مشخص نیست.

رسمی جلوه دادن متن با استفاده از کلمه درب!

در پایان ما در این مطلب سعی داشتیم تا با صنف یو.پی.وی.سی و آلومینیوم که افراد فرهیخته‎ای در این صنف فعالیت می‎کند گپ و گفت خودمانی داشته باشیم و چه بهتر که از واژه در استفاده کنند. به نظر می‎رسد استفاده از واژه درب شاید بیشتر در جهت اشتباه گرفته نشدن با در حرف اضافه و دیگر اینکه برای اینکه یک مقدار رسمی و باکلاس جلوه کند از درب استفاده می‎کنند. کما فی‎سابق خط‎مشی ما تغییر رویه نداده است و کماکان به مانند گذشته در جهت رفع کاستی‎ها و پررنگ‎تر کردن نقاط مثبت صنف گام برمی‎دارد. به این دلیل که ما خودمان را صدای صنف می دانیم و اهدافمان همسو با صنف پیش می‎رود. لذا در این یاداشت قصد داشتیم تا به چگونگی استفاده در، در صنف در و پنجره بپردازیم.

 

داعش و فوتبال

                     ورود داعش به فوتبال اروپا

دیگه کار از حمله، انفجار و کشتار گذشته است. حالا هر روز کشور جدیدی مورد تهدید تروریست ها قرار می گیرد. ترس و دلهره در همه دنیا بوجود آمده. از آزادی خواهان فرانسه تا آلمانی هایی که همیشه یک طرف جنگ ها بوده اند. وضعیت خطرناک تر از قبل شده است. بیم و هراس به دل مردم همه کشور های دنیا راه پیدا کرده است. تنها 4 شب بعد از فاجعه پاریس و کشته شدن بیش از 100 نفر، سه شنبه شب بازی دوستانه آلمان و هلند هم لغو شد. ژرمن ها که اتفاقا جمعه شب هم در جریان بازی دوستانه با فرانسه در پاریس در بطن قضیه قرار داشتند، این بار مورد تهدید گروهک تروریستی داعش قرار گرفتند. تهدیدی که موجب لغو بازی این تیم با هلند هم شد. به روز هایی رسیدیم که متاسفانه پای این جنایات به دنیای فوتبال باز شده است. هیچ چیز بد تر از این برای اهالی فوتبال نمی تواند باشد. ورود موجی از ظلم و درگیری های وحشیانه به ورزشی که بخشی از زندگی خیلی ها را تشکیل می دهد. مطمئنا تا به الان هیچ کس اندازه مردم فرانسه و حالا مردم آلمان نتوانسته عمق فاجعه را درک کند. شاید خالی شدن ورزشگاه 18 هزار نفری هانوفر که قرار بود میزبان بازی دوستانه آلمان و هلند باشد و قرار بود آنجل مرکل صدر اعظم المان به آن ورزشگاه برود. اما وقتی خبر آمد پلیس آلمان پیش بینی کرده که بمبی در ورزشگاه تعبیه شده است، دل همه خالی شد. ترس از اینکه مبادا فاجعه پاریس این بار در فاصله کمتر از چند روز در آلمان رخ دهد، مردم این کشور را به شدت نگران کرده است. اما این پایان کار نبود و بازی بلژیک اسپانیا هم بدلیل تهدید این گروهک لغو شد. نگران کننده تر از این برای دنیای فوتبال ادامه دار بودن این تراژدی تلخ است.
تا قبل از اقدام تروریستی در پاریس، کلی رویا در ذهن طرفداران فوتبال شکل گرفته بود. رویای لذت بردن از بازی های یورو 2016 و احتمال لغو یورو در فرانسه.
همه این ها حدث و گمان است اما چه شد فوتبالی که پر از شادی و هیجان است و دم از صلح می زند اینگونه نچسب و دلهره اور می شود. فرانسه قهرمان جهان را بعد از 22 سال برد اما چه سود.

یادداشتی از عباس ایراندوست.09395216092

برسی فیلم لاله

    بررسی فیلم سینمایی "لاله" اسدالله نیک نژاد

                                     موافقت ضمنی احمدی نژاد با ساخت فیلم "لاله"           

                                                                           اسدالله نیک نژاد

چند سال پیش که رئیس‌جمهوری به نیویورک سفر کرده بود، از نخبگان مقیم آمریکا دعوت کردند تا دیداری با احمدی‌نژاد در مرکزاستقرار ایشان و تیم همراه‌شان داشته باشند. در آن زمان از اسدالله نیک‌نژاد هم برای حضور در این جلسه دعوت شد در همین جلسه برای نخستین‌بار نیک‌نژاد طرح "لاله" را برای رئیس‌جمهوری خواند. . نتیجه این مذاکرات نیک نژاد موافقت ضمنی رئیس جمهوری مبنی برساخت این فیلم را کسب کرد.

 

 وقتی بیوگرافی لاله صدیق به فیلمنامه "لاله" تبدیل شد.

این فیلم به واسطه اسدالله نیک‌نژاد وارد ایران شد به این ترتیب که سال‌ها پیش خانم لاله صدیق بیوگرافی خود را برای یک نویسنده آمریکایی به طور کامل تعریف کرده بود و آن نویسنده هم فیلمنامه کاملی را نوشته بود و در اختیار نیک‌نژاد قرار داده بود. نیک نژاد عنوان کرده بود، این فیلم قرار بود با فیلمنامه اولیه با این شرط که خانم لاله صدیق به اتفاق همسرش در آمریکا پناهنده شود ساخته شود اما نیک‌نژاد نپذیرفته و ادامه روند ساخت این پروژه را متوقف کرده است.

 

دلیل مخالفت فارابی از ساخت فیلم سینمایی "لاله"

 

فیلم سینمایی "لاله" که نگارش فیلمنامه‌ آن را هم اسدالله نیک‌نژاد برعهده داشته‌است داستانی با محوریت زندگی لاله صدیق؛ قهرمان اتوموبیل‌رانی ایران دارد که با این داستان محوری سوژه‌ای اجتماعی را طرح می‌کند. دلیل مخالفت فارابی با این پروژه اختلاف فاحش فضای فرهنگی حاکم بر این فیلمنامه با فرهنگ ایرانی‌-اسلامی بوده ‌است

دبدار مجدد نیک نژاد با احمدی نژاد

 پس از ملاقات اولیه، احمدی‌نژاد بار دیگر نیک نژاد را دعوت کرد که به مرکز استقرار هیات ایرانی بیاید و نیک‌نژاد هم علیرغم مشکلاتی که برای ایشان به عنوان شهروند آمریکایی پیش می‌آمد خودش را در خطر انداخت و در جلسات مختلفی که رئیس جمهوری حضور داشت، حاضر شد. به گفته جمال شورجه عضو عالی سینما، نیک‌نژاد به نوعی در این سفرها نقش مدیر هنری برنامه‌های رئیس‌جمهوری را ایفا می‌کرد و میزگردهایی که احمدی نژاد در آن حضور داشت به لحاظ دکور، نورپردازی، فیلمبرداری مدیریت کرد و در نهایت به یکی از اعضای اصلی تیم همراه احمدی‌نژاد تبدیل شد.

 

 

دلایل ساخت پروژه پنج میلیاردی توسط سینمای مستند وتجربی

 

اما پس از خروج  فارابی این پروژه بر زمین نمانده و به دستور مستقیم رئیس سازمان سینمایی به مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی واگذار شد که این مرکز با و به دستور مستقیم رئیس سازمان سینمایی به مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی واگذار شد.

مدیر مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی گفت: هزینه پنج میلیاردی در مقیاس با استانداردهای تولید در سینمای جهان رقم ناچیزی است و فیلم "لاله" حداقل هفت میلیارد تومان هزینه لازم دارد.

شفیع آقامحمدیان مدیر مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی ضمن بیان این مطلب در توضیح دلایل ساخت این پروژه سینمایی 5 میلیارد تومانی گفت: پذیرش ساخت این فیلم در راستای تغییر سیاست‌های اجرایی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی بود.

وی افزود: معتقدم تولید فیلم سینمایی "لاله" تجربه جدیدی در عرصه سینمای ایران است و برای نزدیک شدن به سیاست‌های جدید مرکز مبنی‌بر پررنگ کردن واژه "تجربی" شکل گرفته‌است. مطمئن هستم ساخته شدن این فیلم پاسخی به همه شائبه‌های پیش آمده در چند وقت اخیر خواهد بود.

تسلط به زبان انگلیسی شرط حضور بازیگران ایرانی در "لاله"

 

یکی از شروط کمپانی‌های خارجی برای تولید این فیلم حضور چند بازیگر خارجی است به خصوص اینکه پیشنهاد داده‌اند بازیگر نقش لاله را از بازیگران هالیودی انتخاب کنیم که این نقطه نظر با مخالفت شدید مرکز مواجه شده‌است. از همین رو قصد دارند از یک بازیگر غیرحرفه‌ای که چهره و فیزیکش تا اندازه‌ای شبیه به خانم لاله صدیق رالی باز ایرانی است استفاده کنند.چراکه بازیگران حرفه‌ای از جهت چهره و یا فیزیک به این نقش نمی‌خورند.

همچنین قرار است این فیلم به زبان انگلیسی ضبط شود و از همین رو بازیگران ایرانی که برای حضور در این فیلم انتخاب می‌شوند باید تسلط کامل به زبان انگلیسی داشته باشند.

 

گزینه های فیلمبرداری "لاله" محمد آلاپوش، تورنج اصلانی و زرین دست

از عوامل ایرانی هنگام فیلمبرداری این پروژه استفاده خواهد شد و در این رابطه مذاکراتی با برخی از فیلمبرداران چون محمد آلادپوش، تورنج اصلانی، علیرضا زرین دست و برخی دیگر از طراحان صحنه انجام شده است.هیچ یک از عوامل تولید خارج از کشور دعوت نشده‌اند اما در خصوص کم و کیف حضور کمپانی‌های خارجی در تولید این پروژه دونکته مهم وجود دارد.به این معنا که پشتیبانی‌های فنی چون صداگذاری، تدوین و کلیه مسائل پس از فیلمبرداری در خارج از کشور انجام می‌شود و دلیل این اقدام هم این است که کمپانی‌های خارج از کشور می‌توانند با توجه به هزینه‌های سنگین از جهت فنی پروژه را حمایت کنند و در ادامه روند این حمایت هم سرمایه‌گذاری‌های وسیع در حوزه پخش جهانی انجام دهند.

 

اما پس از اینکه پروژه فیلم سینمایی "لاله" مطرح شد انتقادهایی از این کار شد که به بررسی آنان می پردازیم.

 

انتقادها بر پروژه سینمایی میلیاردی

 

علی معلم منتقد و تهیه‌کننده سینما در ارتباط با پروژه سینمایی "لاله" به خبرنگار مهر گفت: من از جزئیات این پروژه بی‌خبرم. اما امیدوارم کار خوبی باشد! بهتر است در این ارتباط به بحث اهمیت پروژه‌ها نیز دقت کنیم.

وی افزود: به‌عنوان مثال برای بنده این مثل یک آرزو شده است که یکی از مسئولان موضع خود را درباره فیلم سینمایی "کوروش کبیر" که فیلمنامه آن نوشته شده و کارهایی نیز درباره آن صورت گرفته، مشخص کند و لااقل شرایط صدور مجوز ساخت آن را اعلام کنند.

معلم در آخر گفت : تصور ما هم این بود که مقامات دولتی علاقمند هستند که فیلم‌هایی درباره این شخصیت‌ها ساخته شود چراکه قطعا برای مسئولان پرداختن به زندگی کوروش مهمتر از زندگی یک دختر رالی کار است.به نظر می‌آید سوژه این فیلم جذابتر است و من در جریان دلایل آن نیستم! امیدوارم کارهای اینچنین باز هم انجام شود. لااقل تا کنون من درباره پروژه کوروش بارها مصاحبه کرده‌ام. اما نمی‌دانم چرا مسئولان موضع خود را مشخص نمی‌کنند. چطور کارهای دیگر به سرعت انجام می‌شود اما علاقه‌ای ندارند پاسخی درباره این پروزه ارائه کنند.

پرانتز باز این درست است که ما نیاز به ساخت فیلم شخصیت های تاریخی خود همچو کوروش بزرگ برای اشاعه فرهنگ وتمدن غنی ایران عزیز به جهانیان داریم اما،  فیلم سینمایی"لاله" نشان دهنده دختر ایرانی است که توانسته به عنوان یک قهرمان ایرانی در عرصه بین‌المللی خوش بدرخشد. سوژه این فیلم یک سوژه روز جهان‌شمول است که می‌تواند بخش عمده‌ای از تبلیغات علیه ایران مبنی‌بر عدم وجود تمدن و تجدد در زندگی شهرنشینی را خنثی کند.باور افکار عمومی دنیا درباره زن ایرانی این است که او آزادی عمل و استقلال در فعالیت اجتماعی ندارد و یا حتی اجازه رانندگی ندارند. با این اوصاف شاید پروژه سینمایی لاله ب‌تواند پاسخی به تمام شبهات مطرح شده در این خصوص باشد، پرانتز بسته.

ابراهیم اصغری تهیه‌کننده سینما درباره اختصاص بودجه میلیاردی برای ساخت فیلم سینمایی "لاله" به کارگردانی اسدالله نیک‌نژاد تأکید کرد: متأسفانه برخی دوستان بالا بودن هزینه را دلیلی برای فاخر بودن فیلم می‌دانند و در کنار آن هم می‌خواهند برخی خواسته‌های شخصی را به جامعه سینمایی و فرهنگی تحمیل کنند.

بودجه‌ 5 میلیارد تومانی به پروژه سینمایی"لاله" که به زندگی یک قهرمان رالی می‌پردازد، به خبرنگار مهر گفت: به نظر من اگر بتوانیم از قهرمانان ملی مانند قهرمانان دفاع‌مقدس به عنوان الگو و سمبل استفاده کنیم و از مقاطع درخشان زندگی آن‌ها فیلم تهیه کنیم برای مخاطب جذاب‌تر و برای نسل جوان نیز آموزنده‌تر خواهد بود.

پرانتز باز چنین اظهارنظری درست نیست چراکه سرمایه‌گذاری‌های میلیاردی برای تولید فیلم‌هایی با موضوع دفاع مقدس هم در گذشته برای ساخت فیلمی چون "دوئل" احمدرضا درویش شده‌است و یا در حال حاضر فیلم سینمایی شهید چمران که با عنوان "چ" به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا با سرمایه‌ دولتی ساخته می‌شودف پرانتز بسته.

مسعود اطیابی کارگردان سینما در ارتباط با پروژه میلیاردی "لاله" گفت: در شرایطی که سینمای ایران نیمه تعطیل است و تعدادی از اهالی سینما  از پس هزینه گزاف بر نمی آیند، درست نیست بودجه فرهنگی کشور ما صرف ساخت چنین فیلم هایی شود.

اطیابی ادامه داد:مسئواین اگر قرار است هزینه بیت المال و بودجه دولت را در ساخت چنین پروژه های هزینه کنند باید پاسخگو وجدان خود نیز در آینده باشند. مردم کشور ما برای دیدن فیلم های سینمایی حتی چند سالن مناسب که در شان آنها باشد در اختیار ندارند آن وقت چنین هزینه هایی جای آن که صرف به سازی فضاهای فرهنگی شود به چنین پروژه هایی اختصاص پیدا می کند

 

محمدرضا اسلاملو نویسنده و کارگردان سینمای ایران، ضمن انتقاد از اختصاص بودجه ویژه به پروژه سینمایی "لاله" گفت: نظام جمهوری اسلامی ایران و مردم شریف ما در شرایط فعلی نیازی به ساخت فیلم سینمایی با هزینه 5 میلیارد تومانی ندارد.

. وی در ادامه افزود: ازهمین‌رو ساخت فیلم هایی از این دست که داستان زندگی دختر رالی بازی به نام لاله است به هیچ عنوان حائز اهمیت نیست. در همه دنیا رسم بر این است که سینما در شرایط بحران در کنار حکومت می‌ایستد به عنوان مثال در کشور فرانسه فیلم‌هایی ساخته شد که استعمار این کشور را توجیه کرد. در واقع هنر و صنعت سینما به‌عنوان هنری جذاب و پرمخاطب کنار دولت فرانسه ایستاد.

اسلاملو در ادامه صحبت‌های خود با اشاره به دلایل ساخت فیلم سینمایی "لاله" به گارگردانی اسدالله نیک‌نژاد گفت: سینمای ایران سینمای زنده و پویایی نیست و متاسفانه در خواب عمیقی فرورفته است و حال اینکه شاید یکی از دلایل ساخت چنین فیلم پرهزینه‌ای خروج سینمای ایران از این رکود و رخوت باشد. در واقع مجریان این طرح نگاهی به سینمای گیشه دارند و می‌خواهند با پرداخت هزینه‌ها به دلار با تیمی مجزا که نیک‌نژاد از آمریکا خواهد آورد بحران اقتصاد سینمای ایران را برطرف کنند.

در انتهای این گزارش امیدواریم اگر این فیلم ساخته شد محتوای این فیلم ایرانی اسلامی باشد،با فرهنگ ما تناقض نداشته باشد و باعث پیشرفت سینمای ایران شود.

 گزارشی دیگر از عباس ایراندوست

 

 

 



 

 

 

 

 

 

 

 

 

گزارشی از معدنچیان شیلیایی در جهنم سوزان

 

 

 

                              معدن سن خوزه محلی برای شکفتن امید زندگی

             عکس های رمانتیک و عاشقانه - pixfa.net

مردم شیلی خوشحال ازموفقیت های تیم فوتبال کشورشان در جام جهانی 2010آفریقای جنوبی بودند که بمب خبری خنده های آنها راتبدیل به گریه وماتم کرد، خبری که نه تنها سرتاسر شیلی بلکه دنیا را به خود جلب کرد،

به دلیل اینکه 33معدنچی در تونل مرگ گرفتار شدند، وسط بیابان آتاکاما شیلی کابوس جهنمی رخ داد، 33معدنچی در پی ریزش معدن سن خوزه، 688 متر زیرزمین محبوس شدند.

پس ازگذشت چند روزدولت شیلی به گمان آنکه معدنچیان زیرآوار جان خود را ازدست داده اند بر روی تپه ای 33پرچم بر افراشتند و سرود ملی را به احترام آنها سر دادند، بعد ازگذشت دوهفته متوجه زنده بودن آنها شدند.موج خوشحالی شیلی را دربرگرفت و بلا فاصله بیابان را تبدیل به یک روستای کوچک کرده و شروع به امداد رسانی کردند.

                                                شروع عملیات قرن

 

عملیات قرن پس از زنده بودن معدنچیان آغاز شد، گروه امداد توانست با کمک شرکتهای بزرگ حفاری از جمله سازمان فضایی ناسا حفر چاهی به عرض 68 سانتی متر و ساخت محفظه ویژه حمل معروف palomas اسپانیا با معدنچیان ارتباط برقرار کردند.

واقعاً چه چیز باعث شده تا 33 نفر در اعماق زمین در دمای 90 درجه سانتی گراد، تاریکی مفرط، جنگ با حیوانات موذی،کمبود اکسیژن،نور، فضا و ازهمه مهمتر سرویس بهداشتی زیر هفتصد تن خاک و گرد غباری به حجمه ی یک ابر ضخیم دوام بیاورند قدرت خدا را نشان می دهد؛ باید از آنها درس زندگی را آموخت، آنها خوب توانستند همه ی دروس زندگی را یکی پس از دیگری آن هم بدون رابطه در سخت ترین شرایط پاس کنند.

اگر آنها زنده ماندند بر می گردد به ایمان، صبر، امید به زندگی، انتظار، توکل و دعا؛ معدنچیان فکر می کنم

اشعار سهراب زنده یاد عزیز را علاوه بر اینکه خواندند خوب درک کردند؛ نترسیم ازمرگ/مرگ پایان

کبوتر نیست آنها می خواستند دوباره آسمان را تماشا کنند، پرنده ها را... خدا را... چه قدرتی بدست آوردند که

توانستند 14 روز انتظار،  به معنی واقعیه کلمه را سپری کنند، خدا می داند، از میان کسانی که به تپه رفتند

که برای بارش باران دعا کنند،  تنها کسانی به کارخود ایمان داشتند که با خود چتر برده بودند.

روزها به سختی برای آنها می گذشت؛ چون نمی دانستند کی شب است، کی روز، گرسنگی و تشنگی هم طاقت

آنها را طاق کرده بود.

               

                                        

                                               نور امید به جهنم سوزان رسید

 

 

 

 

آنها که به شدت از نظر روحیه آسیب دیده بودند بوسیله Palomas  دوباره امیدوار شدند، حدود 114متر مکعب در هر ساعت هوای تازه، آب، برق، تلفن و ...، اما آیا فکر آنها را رها می کند؟ اینکه چرا این کار را انتخاب کردن، چرا کار قبلی خود را رها کردن، الان خانواده در چه حالی به سر می برند؟ ترس و دلهره عجیبی بر معدنچیان وارد شد.

آندره سوگارت فرمانده عملیات امداد از روانشناسان و متخصصین استفاده کرد و روزی حداقل دو بار روانشناسان با معدنچیان گفت وگو می کردنند، دوباره کوشش دوباره تلاش گویا شیلی هم به مانند ما امسال را سال همت مضاعف و کار مضاعف نهاده باشد البته در عمل نه در حرف! معدنچیان تصمیم گرفتن چیزهایی را که دوست دارند بدست بیاورند، نه اینکه چیزهایی را که دارند دوست بدارند.

                               شروع روال زندگی

معدنچیان که متوجه شدند حالا حالا ها مهمان ناخوانده زمین هستند، شروع به روال زندگی کردند و صبحانه قهوه، چای وشیر یارانه ای با ژامبون، پنیر و ساندویچ مهیا شد و حبس شدگان یک منو کامل صبحانه را پیش روی خود دیدند و سازمان هوا فضا آمریکا (ناسا) برای کمک به وضعیت غذایی و کنترل املاح بدن معدنچیان، بسته های پروتئین مایع که مخصوص فضانوردان است  به دولت شیلی ارسال کرد و روزی دو وعده غذای گرم فراهم کردند

                                  شروع به کار

معدنچیان کار خود را شروع کردند، اول اینکه آنها 17 روز هر جا که خواستند رفتند هواخوری، بوسیله هوا خوری هایی که فرستاده شد آنها را تخلیه کرده و به خارج منتقل کردند و بعد سه گروه 11نفره تشکیل دادند وبه صورت شیفتی مشغول به کار شدند و پس از گذشت یک هفته توانستند اتاقکی 4 در4 وسقف آن را هم 5/4 متر در آوردند، بداقبالان که از فضای بیرون اطلاع نداشتند از مسئولین تقاضای تلویزیون کردند و دولت هم علاوه بر تلویزیون، 13 ساعت در شبانه روز برنامه های مختلف از قبیل خبری، ورزشی، روانشناسی، فیلم های اکشن، کمدی و هنری از سری فیلم های آل پاچینو، داستین هافمن، تام کروز و برادر برات پیت از جمله تروی و جیم کری از جمله ماسک پرانتز باز خدا نکند این اتفاق در ایران بیافتد ما کدام فیلم کمدی می توانیم برای آنها بگذاریم، افراطی ها، نصف مال من نصف دیگه هم بازم مال من، یه جیب پر پول، بعد از ظهر سگی سگی، دردسر بزرگ و... من گفتم فیلم، قهوه تلخ سریال؛ آن ها وقت ندارند که 45 دقیقه بنشینند یک فیلمی که بدلیل فقدان خنده فرمانده لشکر سر کچل خود را نشان دهد و رئیس پلیس شهر قد قد کند پس کمدی لحظه ساختن کجا می رود؟! نتیجه اخلاقی فیلم؛ اگر به حرف پدرت گوش نکنی و درس بخوانی  به زمان قدیم تبعید میشی که قصر پادشاه تیمارستان بیش نیست پرانتز بسته ببخشید که به حاشیه سوق پیدا کردم آخه معدنچیان دست از کار کشیده و به خواب رفته بودند.

                               چت تصویری آخر هر هفته

سباستین پینرا رئیس جمهور شیلی برای اینکه بتواند روحیه حبس شدگان را افزایش دهد، خبر داد اگر پسرهای خوبی باشید در آخر هر هفته میتوانید هشت دقیقه با خانواده چت تصویری داشته باشید؛ با این خبر شور و شوق عجیبی جهنم سوزان را در برگرفت بالآخره آخر هفته رسید و معدنچی ها با خانواده چت کردند اما ماریو سپول ودا 35 ساله زمانی که شانس تقصیم می کردند به او نرسیده، بدلیل اینکه خبر رسید همسرش متوجه شده زنی قد بلند به مانند همه روس ها و صورتی سفید یخ زده و موهای کمی خرمایی، بلند و شانه کرده، ماریو ماریو کنان گریه می کند و وقتی دلیل گریه ها را جویا می شود متوجه می شود که او زن دوم ماریو است، ماریو که از این خبر آگاه شد دعا می کرد که هیچ وقت بیرون نرود چون اگر از این تونل وحشت جان سالم به در ببرد از دست زنش نه !

       باتقاضای سیگار موافقت شد اما آبجو اکیداَ ممنوع حتی شما معدنچی عزیز!

معدنچیان به کمک محفظه به هر چیزی که می خواستند رسیدند آنها که به زندگی در اعماق زمین عادت کرده بودند، چایی نخورده قندها را تمام کردند چون آنها از محبت سباستین استفاده سو کردند و از او تقاضای سیگار کردند! همین کارها را کردید که باعث ریزش معدن سن خوزه شدید؛ اگر به مانند ما اول ایمنی بعد کار را شروع می کردید این حادثه پیش نمی آمد، درست است که در حوالی میدان منیریه ما، کمپرسی 10 تن به داخل خندقی می افتد که به یک باره در آن محو می شود اما آن فقط یک اتفاق بود.

در ابتدا وزارت بهداشت شیلی بدلیل کمبود اکسیژن از این کار امتناع کرد، اما با اصرار معدنچیان به آنها آدامس نیکوتین دار دادند که باز هم ارضا نشدند، از این رو دولت با در نظر گرفتن یارانه سیگار به مجموع آنها روزی دو بسته سیگار داد.

معدنچیان که حسابی کیفشان کوک بود، دیدند که مدتی است شرب خمر نکرده اند و این بار تقاضای شراب وآبجو کردند که این بار جواب نه شنیدند، البته این نه؛ به خاطر آبجو نبود، بلکه دولت اندیشید که اگر جواب مثبت دهد پیشنهاد حرام و شوم بعدی را چه کنند! یواش یواش بسط لهو و لعب را باید برای معدنچیان فراهم کنند... منظور قلیان میوه ای آن هم با طعم طالبی بود نه خوانسار!

سران دولت شیلی که اوضاع را حاد می دیدند آن ها هم همت مضاعف را عمل کردند و توانستند بعد از 69 روز همه چیز را مهیا برای خارج شدن معدنچیان از معدن طلا و مس بکنند.

 این کار به ظاهر ساده بود اما بدلیل خاکبرداری های انجام شده هر لحظه امکان ریزش وجود داشت پرانتز باز اگر زبانم لال برای ما هم، چنین اتفاقاتی نظیر سیل پاکستان، زلزله سومالی ویا همین ریزش معدن رخ دهد؛ اول اینکه آیا کسی خبر می شود یا کسی را خبر می کنند؟یا اگر کسی خبر شود اقداماتی نظیر پزشک، روانپزشک و کلیه وسایل رفاهی برای آنها فراهم می شد؟ خدا نکند از ساعت 12 شب به بعد برای شما اتفاقی بیفتد، باید چهار پنج، بیمارستان مریض را یدک بکشید، تا بالآخره یک بیمارستان حوالی ساعت سه چهار مریض شما را تحویل بگیرد!در صورت حادثه ای همچون ریزش معدن شیلی کدام کشور به کمک ما خواهدآمد.

لبنان هم که درست است نیت پاکی دارد اما 688متر زیرزمین امکانات می خواهد نه نیت، خودمان هم تا بخواهیم اسلحه بکشیم جنگ تمام است چون در تحریم به سر می بریم و تا به خود کفایی برسیم معدنچیان فسیل شده اند، واقعاَ خدایا شکرت که نگاهی ویژه به کشور ماداری وقتی ما برای گرد و غباری که از غرب وارد کشور می شود نمی توانیم چاره ای بیاندیشیم؛ شکر پرانتز بسته

                             شیرینی تلخ

لحظه موعود فرا رسید عملیات قرن به اوج خود رسید و بیابان آتاکاما تبدیل به یک شهرک شد، عملیات را بیش از 100 هزار خبرنگار و عکاس از سراسر جهان تحت پوشش قرار دادند و همگی در فاصله 90 متری عملیات، مستقر شدند، بالگرد و آمبولانس هم در محل حاضر شد.

 محفظه آماده خارج کردن معدنچیان شد؛ درون palomas به دوربین وبی سیم مجهزشده که روانشناسان با معدنچی ها در ارتباط باشند.

اولین نفر که اعلام آمادگی  کرد فلورنسیو آوالوس 31 ساله است، شیرینی تلخی خواهد بود؛ هر لحظه امکان پاره شدن سیم وجوددارد چون کارشناسان مدت زمان طی شده را 5،6 ساعت تخمین زده اند، برای معدنچیانی که روز بیرون می آیند عینک و شب بیرون می آیند لباس پشمی چون دمای خارج برای آنها در حد انجماد است.

فلورنسیو درون محفظه می رود و محفظه شروع به حرکت می کند.

لحظاتی تکرار نشدنی را سپری می کند، ممکن است از شدت هیجان و ترس هر لحظه عملیت به تاَخیر بیافتد

فلورنسیو در افکار خود قوت ور شده و همین برایش بد است لحظات لحظات سختی است،او به کارهایش فکر می کند یک توفیق اجباری برای به خود آمدن، در نهایت او با حفظ روحیه خود و دعا، سفر سخت خود را علی رغم پیش بینی های انجام شده 30 دقیقه ای به پایان رساند.

فلو دوباره متولد شد.

 اولین نفری که او را پس از خروج از توتل مرگ در آغوش گرفت؛ سباستین پینرا رئیس جمهور کشورش بود،

چه صحنه ی ناب و تاریخی به وقوع پیوست، او به دلیل فشار خونه بالا بلافاصله با یک بالگرد به بیمارستان کوپیاپو منتقل شد.

تک تک معدنچیان به خارج وبعد به بیمارستان منتقل شدند، میان آنها یک مهاجر بولیویای وجوددارد که 10 سال پیش برای کار به شیلی آمده بود.

جیمی سانچز 19 ساله که جوانترین معدنچی است، معلوم نیست وزارت کار شیلی چطور او را با سن کم استخدام کرده و پیرترین معدنچی هم ماریو گومز 63 ساله است، گویا سختی کار او را نگرفته یا اگر گرفته او در معدن بوده و پیدایش نکرده .

زندگی در کنار خانواده

بعد از انتقال به بیمارستان همه معدنچیان به مدن 48 ساعت در قرنطینه به سر می بردند، که پس از درمان به آغوش گرم خانواده بازگشتند و پینرا هم قول مساعد داد پیگیر وضعیت این 33نفر معدنچی به مدت شش ماه باشد.

ببخشید که گزارش حاشیه زیادی داشت اما نتوانستم از کنارشان به سادگی بگذرم. عباس ایراندوست

متاُسفم فقط همین

متاَسفم که مرتب باید بگویم متاَسفم !

 

 

رستم آسوده بخواب، جومونگ بیدار است.

 

 

چندی است که چشم بادامی ها، راه ورود به ایران را پیدا کرده اند و خوب از این موضوع استفاده سو می کنند.

متاَسفم از اینکه صدا و سیما برای رفع تکلیف مدتی است، که سالی یک بار این نمایش های تاریخی، افسانه ای را به خانه های ایرانی می آورد.

چشم بادامی ها برای اولین بار با فیلم اوشین وارد  خانه های ایران شدند، که اتفاقاً با خیل عظیم بیننده در مواجه شدند، در آن زمان که تلوزیون ها کم و بیش سیاه سفید بود، آنقدر خوب وارد شدند که اغلب برای بهتر دیدن این فیلم به خانه های اقوامی که تلوزیون آنها رنگی بود می رفتند و آنجا را به سینمایی کوچک تبدیل می کردند، تا فیلم تمام نمی شد هیچکس کاری انجام نمی داد بعد از اینکه فیلم تمام می شد تا هفته بعد که قسمت جدید شروع شود لحظه شماری می کردند.

متاَسفم ازاینکه، این روند ادامه داشت تا اینکه چشم بادامی ها با یانگوم وارد خانه ایرانیان شدند، مانند کار قبلی یانگوم هم با استقبال بیننده روبرو شد، آنها آنقدر خوب کار می کنند که ذائقه ایرانی را بهتر از فیلم سازان ایرانی می دانند و روی همان موضوع مانور می دهند.

بعد از یانگوم نوبت به امپراطور دریا و بعد جومونگ رسید، جومونگ نسبت به آثار قبلی شان با استقبال بسیار زیادی رو به رو شد، آنها با جومونگ به هر چه می خواستند رسیدند از نظر شهرت، تاَثیر پذیری، بیننده و هر چیزی که هدف یک فیلم ساز است.

جومونگ برای مردم اسطوره، منبع تقلید و حتی فرد اول محبوب ایران شده بود، جومونگ به قدری با قلب مردم وارد شده بود، که مردم با موفقیت ها خوشحال و با گرفتاری ها غمگین می شدند و حتی آن قسمت هایی که جومونگ در جنگ گم شده بود مردم برای سلامتی اش دست به دعا شده بودند.

جومونگ تمام شد و چشم بادامی ها به فکر چاره افتادن تا از این امتیاز به خوبی استفاده سو بکنند و باز هم آمدند با فیلم سرزمین بادها، جومونگ که در فیلم قبلی مرده بود این بار با نوه ی او یعنی موهیول وارد شدند که اتفاقاً بازهم گرفت!

به احتمال زیاد الآن هم در پیش تولید، نتیجه ی جومونگ هستند، که بعد از موهیول(نوه جومونگ)  به

خانه های ایرانیان بیایند.

واقعاً جای تاَسف دارد که کشور ما با این تمدن و قهرمانانی همچون رستم، جومونگ که افسانه ای بیش نیست می شود قهرمان ایران، ما که خودمان چند وقتی است فقط به فکر گیشه ایم وبس اما تقلید هم بلد نیستیم، ما که دیدیم جومونگ که زاده تخیل است این چنین جواب داد، چرا خودمان به فکرمان نرسید که رستم و سهراب ها را بسازیم که هم نوجوانان و جوانان بیشتر آنها را بشناسند وهم بگوییم اگر آن زاده تخیل است این واقعی است.

متاَسفم از اینکه وقتی از نوجوان ویا حتی جوان ایرانی بپرسی دوست داری سهراب باشی یا اسفندیار، به حتم یا می گوید آکلیلیس یا جومونگ !

متاسفم از اینکه، دختران هم یا پزشک دهکده را می شناسند یا بانوی اول ویا یانگوم اما چند نفر گردآفرید را می شناسد؟

متاَسفم از اینکه ما به جای اینکه فرهنگ و تمدن خود را به مردم بشناسونیم، فرهنگ وتمدن بیگانه را خوب به مردم می شناسونیم.

متاَسفم از اینکه ما شاهد هستیم که زنان هندی، چینی، کره ای و... چگونه زندگی را از هفت خوان می گذرانند و ما از آنان به عنوان الگو استفاده می کنیم.

متآسفم از اینکه صدا وسیمای ما هیچ کارتونی از ایرانیان باستان نمی سازد که ببینند ایرانیان چگونه زیسته اند ، چه کشیده اند و چه فرهنگ عظیمی داشته اند که وقتی صحبت از قدرت می شود، ازجومونگ یاد نکند.

متاَسفم از اینکه ما در کنار کوه ایستاده ایم بی آنکه از بزرگی و عظمت آن با خبر باشیم،  با حسرت به قله های کوچک همسایه نگاه می کنیم.

هیچ چیز بدتر از این نیست که قهرمانان زن و مرد یک سرزمین غریبه ها باشند و متاَسفم از اینکه قهرمان باستانی سرزمینت در خاک خود بیگانه باشد.

یادداشتی از عباس ایراندوست

نگاهی به آثار پوچ هالیوودی مبنی بر پایان دنیا

 

 

نگاه دروغ هالیوود به پایان دنیا

 

 

 

مدت ها بود که دلم می خواست نقدی بر سینمای هالیوود بنویسم که آنها در فیلم هایشان با استفاده از صنعت سینما و اثرگذاری روی فکر و ذهن مردم دنیا، پایان جهان را چگونه به دروغ تعبیر می کنند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مدت ها بود که دلم می خواست نقدی بر سینمای هالیوود بنویسم که آنها در فیلم هایشان با استفاده از صنعت سینما و اثرگذاری روی فکر و ذهن مردم دنیا، پایان جهان را چگونه به دروغ تعبیر می کنند... البته در این بین دانشمندان غربی هم با فرضیه ها و نظریه های خود، فیلمنامه های ساختگی را در اختیار هالیوودی ها می گذارند تا آنان به خواسته شان که همان خواسته سیاستمداران است، دسترسی داشته باشند. «سینمای غرب»، به عبارتی دیگر «جادوی غرب»، در پی یافتن موضوعاتی محرک برای جلب تماشاگر و ایجاد زمینه های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی برای محقق ساختن اهداف جریان پشت پرده سلطه و حکمرانی غرب نشینان است... و در این بین، «فیلمسازی» یکی از مهم ترین قالب ها و روش های غرب برای زمینه سازی و جا انداختن فرهنگ و ایدئولوژی غربی و از جمله طرح موضوع «پایان دنیا» می باشد.

آنها در این زمینه از تمامی امکانات و توان، استفاده و کمپانی های هالیوودی، مهم ترین نقش را در این زمینه ایفا می کنند. در این نوع فیلمسازی، با استفاده از ژانرهای علمی – تخیلی، همواره تصویری از آینده به شکل داستانی و گیرا ترسیم شده است. هالیوود همواره درباره جنگ جهانی آینده، خطر بمباران هسته ای، انفجار جمعیت، فاجعه گرسنگی، آلودگی محیط زیست، بیماری های همه گیر و مهلک و... تبلیغات فراوانی از طریق فیلم، نوار ویدئویی، سی دی و دی وی دی به سراسر جهان داشته است. هدف اصلی و پشت پرده سیاستگزاران سینمایی آمریکا تنها ترساندن مردم دنیا، تحمیل راه حل های از پیش آماده و محکم کردن بندهای بردگی و اسارت آنهاست و نه متوجه کردن آنان به خطراتی که در پیش رو دارند، آنها در سه دهه اخیر دائما به دنبال فیلم هایی هستند که پایان زمین را تشبیه کنند.

فرجام جهان از دیدگاه هالیوود اصولا براساس دو اصل پایه گذاری شده است. محقق خوب کشورمان سیدابوالحسن علوی طباطبایی در کتابش تحت عنوان «هالیوود و فرجام جهان» درباره این دیدگاه ها نوشته است:

۱) بشر، به دلیل پرداختن به انرژی هسته ای و در نهایت بمب اتمی باعث نابودی حیات در کره زمین خواهد شد.

۲) یک برخورد نهایی بین نیروهای شر و کافر علیه اسرائیل در قالب یک جنگ هسته ای رخ خواهد داد، که این جنگ به نابودی و تخریب اکثر شهرهای جهان می انجامد و این همان جنگ «آرمگدون» است که بخشی از اعتقادات بنیادگران انجیلی آمریکا را تشکیل می دهد که این افراد، یک پنجم جمعیت آمریکا را تشکیل می دهند.

در دهه اول قرن بیستم میلادی دو نظریه جدی پیرامون مدینه فاضله یا آرمان شهر مطرح شد. یکی «نظم نوین جهانی» که از طرف «جورج بوش» پدر مطرح و دیگری «پایان تاریخ» که توسط «فوکویاما» ژاپنی مطرح شد که این دو مسئله به نحوی نیت سیاسی غرب در جهانی شدن و ایجاد یک فرهنگ جهانی و تحمیل آن بر جهان را نشان می داد.

سینمای آمریکا با استفاده از ایدئولوژی صهیونیست مسیحی و کلیسای ایوانجلیست ها در مجموع چهار الگوی روانی را در فیلم های هالیوودی مطرح می کند:

۱) ظهور منجی و بردن امت خود به سرزمین موعود

۲) حفظ جهان از خطراتی که آینده آن را تهدید می کند، تنها توسط غرب و به ویژه آمریکا صورت می گیرد.

۳) خلیج فارس مرکز حرکت های تروریستی جهان است

۴) جنگ بعدی، نبردی نهایی بین دنیای کفر و جهان آزاد خواهد بود.

«ایوانجلیست ها» معتقدند که دولت ایالات متحده این جنگ نهایی و مقدس را(از نظر خودشان) رهبری خواهد کرد، آنها موشک های هسته ای قاره پیمای آمریکا و اسرائیل را شمشیرهای جنگ مقدس می نامند و «عملیات توفان صحرا» علیه عراق در سال ۱۹۹۱ میلادی را زمینه ساز مقدمه ای برای جنگ نهایی مقدس می دانند، حال به چند فیلم سینمایی از این دست دقت کنید، تا به اهداف دروغین شان که در واقع ضد دین است بیشتر پی ببرید.

● مضامین فیلم های سینمایی

از آغاز دهه اول قرن بیستم میلادی تاکنون مضامین فیلم های سینمایی ساخته شده در غرب به ویژه هالیوود، به جز مضامین موجود در فیلم های سال های قبل در زمینه ژانر افسانه ای – علمی، براساس الگوهای روانی که به آن اشاره شد، ادامه یافته است، البته در خصوص خطرات بمب اتمی و پایان کار دنیا مضامین فیلم ها تا حدی تکراری بوده و پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، دشمن مهاجم یا از سوی سیاره ای دیگر، یا از سرزمینی ناشناس و از شرق، به ویژه خاورمیانه در فیلم ها مطرح شده است.

در فیلم «با اولین نور سپیده دم» (۱۹۹۰ م) به کارگردانی «جک شولدر» می بینیم که خدمه یک بمب افکن اتمی به اتحاد جماهیر شوروی حمله می کنند، در حالی که رئیس جمهور آمریکا سعی دارد نومیدانه کنترل ارتش خود را پس از آن که هلیکوپتر او طی یک حادثه و در یک تبادل هسته ای سقوط می کند، به دست گیرد.

فیلم «نابودگر» (روز داوری) به کارگردانی «جیمز کامرون» که در سال(۱۹۹۱ م) ساخته شد، دو روبات با ظاهری انسانی را نشان می دهد که از زمان آینده می آیند. فیلم به ما می گوید که قهرمان فیلم یک ناجی است و می خواهد بگوید که رستگاری نسل بشر از دوزخی که خود آفریده، تنها به دست ماشین مخلوق خودش میسر می شود و تکنولوژی است که پایان زمین را مشخص می کند. که اشاراتی عمیق و ریشه دار انحرافی به منجی آخرالزمان و رستگاری انسان ها از این طریق دارد و یک دنیای ماشینی و رایانه ای بسیار در هم پیچیده را برای آینده بشر پیش بینی می کند و فاجعه جهانی را در غفلت بشر از عدم کنترل ماشین ها و کامپیوتر می داند.

● مضامین فیلم های سینمایی

از آغاز دهه اول قرن بیستم میلادی تاکنون مضامین فیلم های سینمایی ساخته شده در غرب به ویژه هالیوود، به جز مضامین موجود در فیلم های سال های قبل در زمینه ژانر افسانه ای – علمی، براساس الگوهای روانی که به آن اشاره شد، ادامه یافته است، البته در خصوص خطرات بمب اتمی و پایان کار دنیا مضامین فیلم ها تا حدی تکراری بوده و پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، دشمن مهاجم یا از سوی سیاره ای دیگر، یا از سرزمینی ناشناس و از شرق، به ویژه خاورمیانه در فیلم ها مطرح شده است.

در فیلم «با اولین نور سپیده دم» (۱۹۹۰ م) به کارگردانی «جک شولدر» می بینیم که خدمه یک بمب افکن اتمی به اتحاد جماهیر شوروی حمله می کنند، در حالی که رئیس جمهور آمریکا سعی دارد نومیدانه کنترل ارتش خود را پس از آن که هلیکوپتر او طی یک حادثه و در یک تبادل هسته ای سقوط می کند، به دست گیرد.

فیلم «نابودگر» (روز داوری) به کارگردانی «جیمز کامرون» که در سال(۱۹۹۱ م) ساخته شد، دو روبات با ظاهری انسانی را نشان می دهد که از زمان آینده می آیند. فیلم به ما می گوید که قهرمان فیلم یک ناجی است و می خواهد بگوید که رستگاری نسل بشر از دوزخی که خود آفریده، تنها به دست ماشین مخلوق خودش میسر می شود و تکنولوژی است که پایان زمین را مشخص می کند. که اشاراتی عمیق و ریشه دار انحرافی به منجی آخرالزمان و رستگاری انسان ها از این طریق دارد و یک دنیای ماشینی و رایانه ای بسیار در هم پیچیده را برای آینده بشر پیش بینی می کند و فاجعه جهانی را در غفلت بشر از عدم کنترل ماشین ها و کامپیوتر می داند.

● نوستر آداموس

فیلم «نوستر آداموس» یا «مردی که آینده را می دید» در سال ۱۹۹۳ م. به کارگردانی «راجر کریستیان» براساس کتاب «پیشگویی های نوسترآداموس» ساخته شد و توسط «اورسن ولز» حکایت می شود. در این فیلم ما ابتدا کشور فرانسه در قرن شانزدهم را می بینیم.

مضمون اصلی فیلم این است که: «در آینده، زندگی بشر روی کره خاکی در فضا منجر خواهد شد.» و «افزایش مسلمانان معتقد باعث بحران خواهد بود.»

زیرا بیش از یک میلیارد نفر مسلمان در جهان وجود دارند که اکثرشان در خاورمیانه ساکن اند و اخیرا به ارزش های اسلامی خود که قرن ها به وسیله ابرقدرت ها سرکوب شده است، پی برده اند. این مردم با در دست داشتن ثروت فراوان می توانند برای غرب خطر بزرگی به حساب آیند. او تاکید می کند که: «خاورمیانه مرکز اصلی جنگ بزرگ آینده است.»

در فیلم می بینیم که سال ۱۹۹۹ م. فرا می رسد. مصلح ظهور می کند. جهان وارد سال ۲۰۰۰ م. می شود مردی در کسوت مصلح جهانی با لباس عربی وارد سالنی مجهز در یک پایگاه فضایی می شود. بر صندلی سلطنتی تکیه زده و سپس دستور حمله را به نیروهای تحت امر خود صادر می کند. علل و انگیزه شروع این جنگ مشخص نیست و در فیلم به آن اشاره نمی شود. بر عمامه فرمانده علامتی از ستاره، ماه و داس وجود دارد. نیروهای تحت امر او برخی دارای لباس و کلاه نظامی و نیمی دارای عمامه و دستار عربی هستند. علامت ستاره، ماه و داس بر روی موشک های دوربرد نیز وجود دارد. بالاخره جنگ موشکی آغاز می شود. رئیس جمهور آمریکا در مقر پنتاگون دستور تدافعی حمله را صادر می کند و تعدادی از موشک های شلیک شده در هوا منفجر می شوند. اما در نهایت چند موشک شلیک شده از پایگاه نظامی اعراب به وسط شهرهای بزرگ اصابت می کنند. نمایی از شهرهای پرجعیت به تصویر کشیده می شود. زنان، مردان و کودکان در حال انجام کارهای روزمره یا تفریح، بی خبر مورد تهاجم قرار می گیرند. اولین موشک به مجسمه آزادی اصابت کرده و آن را منهدم می سازد و این کنایه از آن است که با ظهور این شخص، آزادی از میان می رود. برج ایفل و چند نقطه دیگر از جهان مورد تهاجم موشکی قرار گرفته و ویران می شوند و جهان در موجی از جنگ و خون غوطه می خورد.

فیلم پیشگویی های «نوستر آداموس» ظهور مصلح را به عنوان دشمن بشریت و آزادی مطرح می کند و تاییدکننده دیدگاه های غرب و به ویژه گروه های مذهبی ایوانجلیست و صهیونیستی است که اسلام گرایی را یک عامل خطرناک برای جهان غرب و دنیای سرمایه داری می داند و در واقع قصد نهایی فیلم ترساندن مردم جهان از رشد و نفوذ اسلام و گسترش آن در جهان است.

● هالیوود و پیشگویی های آینده

سیاستگذاری مسیحیت صهیونیستی بالاترین نقش خود را در قضیه پیشگویی ها درباره آینده جهان و بشریت دارد. هدف آنها تاثیرگذاری بر مردم آمریکا از نظر جدی و حتمی بودن آن و ایجاد انعفال در میان سایر ملل و مسلمانان است.

در سال ۲۰۰۱ فیلم «آرمگدون» اشاره ای است به این که در این منطقه یک جنگ بزرگ اتمی اتفاق می افتد و بعد از این جنگ که منجر به کشته شدن تعداد بی شماری از مردم می شود (حدود سه میلیارد نفر)، در این زمان اسرائیل بسیار قدرتمند است و درگیری بزرگ اتمی در منطقه «هرمجدون» (دره ای بین اسرائیل و سوریه) فراهم خواهد شد.

صهیونیست های آمریکا از دهه هشتاد میلادی در رسانه های تحت اختیار خود موارد زیادی را مطرح می کردند که به نوعی جنبه پیشگویی آینده داشت و قصدشان جوسازی سیاسی و فرهنگی و ایجاد حال و هوای مطابق امیال و آرزوهایشان بود و در واقع آنچه در دل داشتند یا با طرح در مجامع رسانه ای یا با ساختن فیلم های سینمایی ارائه می دادند. ابطال هایی که به نام «نوستر آداموس» در فیلم مطرح می شود در واقع نوعی جوسازی برای آینده و آرزوی قلبی آنها است.

واکنش هراس آمیز غرب از شروع پیش لرزه های نخستین زلزله آخرالزمان که با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی بر پا شد، شکل گرفت و فیلم می خواهد بگوید که حتی اگر انقلاب اسلامی به حیات خود ادامه داده و به ظهور منجی موعود وصل شود، باز هم برای غرب مشکلی نخواهد بود، زیرا طبق این پیشگویی ها، غرب برنده نهایی این نبرد است. به عبارت دیگر فیلم، دروغی دیگر برای تجدید روحیه شیفتگان قدرت است.

● ترس هالیوود از شیعه

فیلم «تهدید» در سال ۱۹۹۹ میلادی ساخته می شود، اما سال ۱۹۹۸ را نشان می دهد، رئیس جمهور آمریکا در حال مبارزات انتخاباتی است، او در بیشتر ایالات اکثریت آرا را به دست آورده است و با مشاوران خود این خبر را می شنود که «عدی حسین» پسر «صدام حسین» به کویت حمله کرده و تعدادی از سربازان حافظ صلح آمریکا را قتل عام کرده است. رئیس جمهور با عصبانیت اعلام می کند که اگر «عدی حسین» نیروهای خود را از کویت بیرون نبرد، او بغداد را با سلاح های اتمی مورد حمله قرار می دهد. عراق پاسخ می دهد که در صورت حمله به عراق ۲۳ شهر آمریکا و کشورهای متحدش را با خاک یکسان خواهد کرد. بقیه ماجراهای فیلم در خصوص بررسی عواقب احتمالی این جنگ می گذرد و مردم برای مقابله با یک جنگ جهانی اتمی آماده می شوند، اما در نهایت مسایل به خوشی و با موفقیت آمریکا!! به پایان می رسد!!

سوژه فیلم، ترس از تروریسم است که آمریکا مرکز آن را خاورمیانه و خلیج فارس می داند، که در ۲۰ سال اخیر جایگزین وحشت از دنیای کمونیسم و تهدید از سوی آنها بود که دیگر در بازار نمایش و سینما هم بازاری ندارد. در دهه های ۵۰، ۶۰ و ۷۰ فیلم های سیاسی هالیوود به «شوروی» باز می گشت آنچه مسلم است، این که برای غرب شناخت محورهای اسلام و به ویژه شیعه بسیار مطرح است، آنها در طول تاریخ متوجه شدند که «شیعه» قدرت بسیار عظیمی دارد، در گفتار روی فیلم نوسترآداموس هم گفته می شود که: «۶۰۰ میلیون مسلمان در خاورمیانه جمع شده اند و ثروت عظیمی دارند و برای صلح جهانی خطرناکند.»

هدف در اینجا صرفا تخریب امواج انقلاب اسلامی و ارائه تصویر و تفسیر بدی از آن است، حضرت امام(ره) از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، منبع تصمیم های نهایی و بزرگ را از جای دیگری می دانستند و در جنگ، نقش محوری امام زمان(عج) مطرح شد. غربیان دیدند اگر بیانیه امام زمان(عج) شیعیان را نفی کنند، حتما یک ارزش داشته است که به نحو دیگری اثباتش کرده اند. بنابراین تصمیم گرفتند به جای آن که این طرف را تخریب کنند، طرف مقابل اثبات کنند و بهترین روش هم در سال های اخیر، فیلمسازی با هدف های خاص و تبلیغات غیرمستقیم رسانه های مطرح گروهی بوده که در اختیار آنان است.

به عبارت دیگر روش غرب در حال حاضر آموزش و تربیت است نه تهاجم، مهدویت مورد نظر شیعه کوبیده می شود. ولی «منجی تخیلی» خودشان ترویج پیدا می کند و این در قسمت های دوم و سوم فیلم ماتریکس، کاملا با استفاده از استعاره های صهیونیستی آشکار است. در شماره های آینده باز هم در مورد طرز فکر ضداسلام هالیوودی برایتان خواهیم نوشت.

آنها پنج سال قبل از حادثه ۱۱ سپتامبر فیلم آن را ساخته بودند و مردم دنیا آن فیلم را به خوبی به یاد دارند، زمانی که برج های دوقلو بر اثر برخورد هواپیما منفجر شد تا سیاسیون آن را به گردن مسلمانان بیندازند، آن فیلم برای مردم آمریکا تداعی شد آنها با ساختن فیلم هایی که به بشقاب پرنده ها می پردازند به دنبال تغییر افکار عمومی مردم دنیا می باشند تا اگر جایی بشقاب پرنده دیدند، با خود بگویند که این شی ها از فضا و سیاره های دیگر آمده است و به سوی آن حمله نکنند تا این ابزار جاسوسی به راحتی به کار خود ادامه دهند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز سوم

 داستان کوتاه

 

 نویسنده عباس ایراندوست

 

 عکس های عاشقانه و احساسی (2) - pixfa.net

 

 

                                                      روز سوم

 

 

 

 

 

 

 

ماهان در مقطع راهنمایی درسش بعد نبود، همیشه جز نفرات اول یا دوم کلاس می شد تا اینکه پدرش که در کار آزاد مشغول بود، ورشکست شد وبعد سکته کرد که منجر به مرگ او شد.

 مجبور شدند از قسمت غرب تهران به جنوب غرب تهران بروند اگر بخواهم دقیق بگویم، آخرین تیره برق تهران از سمت جنوب غرب، درست است که غرب تهران بزرگ شده بود ماهان به هیچ وجه پسری نازک نارنجی یا سوسولی نبود. اما خوب این جا به جایی برای او سخت و غیره منتظره بود، چون درس خواندن در پایین شهر یک مقدار فرق می کند از هر نظر و ماهان نتوانست مثل قبل درس بخواند و نمرات قبلی را تکرار کند و درس هایش سیر نزولی پیدا کرد و سال دوم دبیرستان را با رشته انسانی شروع کرد اما این به آن دلیل نبود که این رشته را دوست نداشته باشد، اما نمره های قابل قبولی نمی گرفت به دلایلی که برایش پیش آمده بود به مانند یک شوک برای او بود و از طرفی دوستانی که پیدا کرده بود همه و همه عواملی بود که باعت شد او از درس کنده شود، تا جایی که اغلب زنگ های آخر با تعدادی از دوستان از مدرسه فرار می کردند آنقدر ادامه داد تا از مدرسه اخراج شد ضربه ی سختی خورد، او با دوستان خود می گشت اما چیزی که ماهان خوب بلد بود، نه گفتن بود و همین باعت شد که او به خود بیاید و سال سوم دبیرستان را در مدرسه شبانه به تحصیل بپردازد، اما آنجا هم محیط جالبی نداشت چون اکثر آنها سن های بالایی داشتند اما این بار از تجربه قبلی استفاده کرد و به مشکل نخورد و سال سوم را تمام کرد تا اینکه به پیش دانشگاهی رفت و به دنبال کار گشت و پس از کلی جست و جو کاری پیدا کرد و روزها کار، شب ها درس؛ شاید این توفیق اجباری بود برای ماهان، که ضربه محکمی بخورد تا بتواند در آینده به کمکش بیاید، تجربه تلخی که شیرینی تلخ برای ماهان بود.

 چون ماهان از مدرسه اخراج شده بود اما شاید همین سکوی پرتابی بود برای ماهان، ماهان که هنوز خلق و خوی خود را حفظ کرده بود در محیط کاری که کارگاه کوچک قطعات لوازم یدکی می ساختند رفت، کارگاه که اکثر آنها نیروی جوان بود، نصف آنها دختر و ما بقی آنها پسر بودند،ماهان به همه احترام می گذاشت و سرش به کار خود بود.

 در عرض یک ماه جزء بهترین کارگران شد، طوری که کارگران از سر حسادت به صاحب کار اعتراض می کردند که چرا ماهان سه روز هفته را زودتر به بهانه مدرسه می رود و سه شنبه ها هم زود می رود اما به بهانه جمکران واگر ما یک روز مرخصی بخواهیم مخالفت می کنی، اما به نتیجه نرسیدند، به طور آشکار با او به مخالفت می کردند، یک روز بعد کار دو نفر از آنها جلوی ماهان را گرفتند، آنها گول رفتار و طرز لباس پوشیدن ماهان را خوردند و وقتی که با او نزاع کردند طوری کتک خوردند که بفهمند هیچ وقت به کسی که سرش به کار خودش هست گیر ندهند، مدیر کارگاه که اگبر آقا نام داشت وقتی دید خانمها هم بهتر کار می کنند وهم بدون حاشیه، کم کم عذر پسر ها را خواست و بعد از مدتی ماهان شد سرپرست با دختر ها شروع به کار کردن، راندمان کار بالا رفته بود و محیط کار بهتر شد، طوری که آنها جمعه ها هم می امدند سر کار، و این به دلیل پول بیشتر نبود بلکه کارگاه برای آنها شده بود خانه ی اول حتی موقع ناهار هم خانه نمی رفتند مادر یکی از خانم ها به نام شعله که خانه آنها نزدیک بود ناهار می آورد، تا اینکه یک نفر از خانم ها ازدواج کرد و رفت، باید یک نیرو جذب می کردند و یک آگهی کار زدند که پس از چند روز مدیر آنجا یک خانم جذب کار کرد، دختری که آمده بود از طرز رفتار و چهره ای که داشت بهش نمی خورد که بتواند در آنجا دوام بیاورد اما او ماند،دختره خوش چهره که سونیا نام داشت، اغلب صبح ها خواب می ماند واین باعث عصبانیت اکبر آقا شده بود.

 ماهان بعد از چند روز متوجه رفتار و نگاه متفاوت سونیا شده بود، تا اینکه یک روز که بچه ها برای ناهار دست از کار کشیده بودند، چند پیامک عاشقانه برای ماهان آمد، ماهان که فهمیده بود این پیامک ها را دخترک تازه وارد یعنی سونیا داده بلند گفت نمی دونم کدوم بدبختیه اشتباه به من پیامک زده ودخترک گفت حتماً دوست داره! ماهان خنده ای کرد و گفت ای بابا کی مارو دوست داره الآن می فهمه اشتباهه بی خیال می شه،در همین هین مادر شعله طبق روال هر روز ناهار آورد و شروع به ناهار خوردن کردند، بعد از ناهار ماهان با بقیه بچه ها طوری که سونیا متوجه نشود صحبت کرد و پرسید سونیا چطوردختریه، چون ماهان تا به حال با دختررابطه نداشته و دختر ها ضد و نقیض جواب می دادند، تا اینکه کار تمام شد ووقتی ماهان به خانه رفت همان شماره که سر ناهار پیامک می داد، زنگ زد وقتی که جواب داد سونیا بود، ماهان گفت شمارمو از کی گرفتی سونیا جواب داد گوشیت روی میز دفتر بود به خودم زنگ زدم، حدود بیست دقیقه با هم صحبت کردند، سونیا از علاقه ای که نسبت به ماهان پیدا کرده می گفت و در آخر هم به ماهان گفت که صبح بیدارش کند تا دیگر خواب نماند.

 فردا صبح رسید و سونیا بر عکس هر روز سر وقت حاضر شد کار برای سونیا جوره دیگر شده بود و همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه مدیر کارگاه متوجه شد، و از آنجایی که ماهان را دوست داشت گفت که قید سونیا رابزند اما ماهان قبول نکرد و اکبر آقا مدیر کارگاه دیگر اسرار نکرد.

 آنها که پنج شنبه ها زود تعطیل می شدند، با هم حسابی بهشون خوش می گذشت، همه جا می رفتد از سینما گرفته تا پارک طالقانی و دربند ماهان که تا به حال قلیان نکشیده بود با سونیا آن را تجربه کرد، سونیا به قدری حرفه ای بود که انواع و اقسام شکل ها را با دود درست می کرد و وقتی تنباکو تمام می شد وقتی حواس خدمه آنجا پرت می شد از داخل کیف خود تنباکو در می آورد و دوباره می کشیدند، ماهان از نظر روحیه بهترین مرحله زندگیش را تجربه می کرد.

سونیا به ماهان گفت پدر و مادرش از هم جدا شدند و من با برادرم و مادرم زندگی می کنم و دوست برادرم خواستگار من است ماهان که این را شنید ناراحت شد و آنها بعد از یک پنجشنبه لذت بخش به خانه هایشان رفتند، این روال ادامه داشت تا پنجشنبه بعد رسید و آنها آماده شدند که بیرون بروند در داخل ماشین که بودند ناگهان گوشیه سونیا زنگ خورد و در ابتدا سونیا خوب صحبت می کرد تا اینکه صحبت کردن آنها خیلی بد شد گویا کسی از آنور خط سونیا را بازخواست می کند که کجا رفته و با چه کسی و سونیا به مزاجش خوش نیامد و شروع کرد به بد صحبت کردن با او، ماهان ناراحت شد و از سر تعصبی که نسبت به سونیا داشت خواست گوشی را بگیرد اما سونیا با اشاره گفت دست نگه دار وقتی که گوشی را قطع کرد گفت برادرم بود و ماهان او را دعوا کرد و گفت نباید آدم با برادرش این چنین صحبت کند برگردیم بریم خونه یک وقت برایت بد نشه و سونیا گفت نه بریم بی خیال و شروع کرد صحبت کردن با ماهان که از فکر بیرون بیاد، دوباره قهوه خانه، دوباره قلیان و آنها از قهوه خانه برگشتن خانه در میانه راه بود که دوباره گوشی سونیا زنگ خورد و گفت که کجا هست، گوشی را قطع کرد و به ماهان گفت برادرم بود و آمده دنبالم و او پیاده شد رفت.

همه چیز برای آنها خوب پیش می رود که پنجشنبه بعد فرا رسید اما سونیا با دیگر دختران صحبت می کرد که با برادرش به باغ شان که در شهریار است بروند و از ماهان اجازه خواست که برود و ماهان گفت مراقب خودت باش و ساعت کاری تمام شد، برادره سونیا زودتر آمده بود و ماهان از سونیا خواست که برود او را بیاورد و سونیا گفت نه، امکان داره با دیدن تو اجازه ندهد که دیگر من سر کار بیایم و ماهان که دید او سی دقیقه می شود که منتظر مانده کار را چهل دقیقه زودتر تمام کرد تا بیشتر از اینها جلوی در نماند و کار را تمام کرد، دختران رفتند داخل اتاق پرو و بعد از ده دقیقه آمدند بیرون، چه تغییرات زیادی حاصل شده، سونیا که قشنگ بود قشنگ تر شد ماهان زیاد خوشش نیومد و گفت درست نیست انقدر آرایش کنی مگر کجا می خواهی بروی، سونیا گفت عزیزم برادرم با من هست نگران نباش و ماهان که ناراحت شده بود به روی خودش نیاورد چون سونیا را واقعاً دوست داشت و راضی نمی شد او را ناراحت ببیند و آنها رفتند، ماهان از پشت شیشه های رفلکس دفتر کارگاه آنها را می دید که رفتند و در 206 نقره ای سوار شدند و برادر سونیا از ماشین پیاده شد لاستیک ماشین را ببیند او فردی بود کچل با ریش آدم به ظاهر خوبی به نظر می رسید سوار ماشین شد ورفتند، ماهان در کارگاه ماند بعد از گذشت چند ساعت تازه متوجه شد چقدر به سونیا عادت کرده و آن روز به سختی برای او گذشت و او به خانه رفت. جمعه برای ماهان به سختی  می گذشت اما بالآخره گذشت و ماهان لحظه شماری می کرد که صبح بشود و دوباره سونیا را ببیند که لحظه موعود فرا رسید او آمد و بچه ها کم کم آمدند در هین کار چشمان بقیه دختر ها با ماهان صحبت می کردند اما لبان آنها نه. همین طور گذشت تا دو، سه ماه بعد که سونیا به ماهان گفت با مادر و برادرش می خواهد برود به شمال به مدت سه روز و در این مدت به من نه پیام بزن و نه زنگ. ماهان که به شدت به سونیا علاقه پیدا کرده بود برایش سخت بود که اورا نبیند و حتی صدای او را نشنود. ماهان تا توانست به سونیا نگاه می کرد چون دو سه روز از دیدن سونیا محروم است  لحظات به سرعت گذشت و کار تمام شد لحظه خداحافظی فرا رسید و ماهان بغض کرده دست سونیا در دستش بود و بااو صحبت می کرد لحظات نابی است و سونیا دیگه باید برود و ماهان دست اورا درحالی ول کرد که گویی اصلا رازی به این کار نبود و با جمله همیشگی خود از او جدا شد یعنی مراقب خودت باش . ماهان مه به سمت خانه رفت اما پیاده چون می خواست خود را خالی کند و به خانه رسید و سلام سردی کرد و به اتاقش رفت و شام هم نخورد و به رخت خواب رفت، دائم چهره و صحبت های سونیا به نظرش می آمد شب بدی بود آسمان هم که مانند ماهان دلش گرفته بود او هم خود را خالی کرد و شب تلخ تمام شد و دم دمای صبح در حالیکه عکس سونیا را از گوشی موبایل نگاه می کرد و با او صحبت می کرد خوابش برد، طبق روال هر روز زنگ موبایل ساعت 30/6 زنگ خورد اما ماهان بی توجه خوابید، یک ربع بعد مادر او، آمد و او را بیدار کرد اصلا نمی توانست برود پس از پنج دقیقه که در رخت خواب خود نشسته بود بلند شد وبه سختی و انگار به اجبار شروع به مسواک زدن کرد، بدون اینکه طبق روال هر روز موهایش را اتو بزند و کمترین توجه به اینکه چی بپوشد پس از مدت چهل وپنج دقیقه آماده رفتن شد و با تآخیری یک ساعت به کارگاه رفت، اکبر آقا مدیر آنجا که با ماهان دوست بود چیزی نگفت اما آنقدر بد کار کرد و قطعات را خراب کرد ودر پایان کار برای اینکه اکبر آقا به ماهان جیزی نگوید خرابی قطعات را گردن گرفتند و اولین روز به سختی گذشت ورفت خانه با سلام سرد به اتاقش رفت و بازهم شام نخورد مادر ماهان که نمی توانست ناراحتی پسرش را ببیند علت ناراحتی اش را جویا شد که چیزش نگفت و دلم درد می کند جواب مادر راداد و مادر او به اسرار چند لقمه غذا دهان ماهان گذاشت و بعد رفت. ماهان از داخل گوشی خود آهنگ مهدی مقدم؛ نیستی دارم می پوسم را گوش می داد وبعد گالری گوشیش را باز کرد وبه تماشای عکس های سونیا پرداخت که قطره های سردی روی گونه هایش می لغزید و به ریش هایش که یکی بود یکی نبود می رسید و به روی بالشت زیر سرش می ریخت و خودش یواس یواش زمزمه می کرد، نیستی دارم دق می کنم، نیستی دارم می پوسم عکساتو من دونه دونه ور می دارم می بوسم یک شب دیگر به سختی گذشت وفردا رسید اما از طرفی هم مغرور بود واصلا دوست نداشت که اکبر آقا به خاطر تاخیر قر بزند و به موقع سر کار رفت اما باز هم بازدهی خوبی نداشت و دختران که به خوبی او را می شناختند و تا به حال به آنها خیلی کمک کرده از این رو به او اجازه ندادند با این شرایط کار کنند و خودشان کار ماهان را هم اضافه بر سازمان انجام می دادند به همین ترتیب یک روز دیگر تمام شد وباز هم خانه باز سلام سرد و اتاق ورخت خواب که اینها بودند که اورا خوب درک می کردند وسنگ صبور ماهان شده بودند، باز عکس باز آهنگ های تو مخی، خان سوم هم گذشت و روز سوم رسید.

ماهان نیم ساعت زودتر بلند شد ریش هایش را زد به موهایش ویو کشید و در آخر تافت ، باز هم لباس هایش که خیلی از بچه گی به پوشش اهمیت می داد، بهترین لباس ها را پوشید و زود رفت چون روز سوم شده، قراربود که سونیا بیاید به سر کار رفت، تلافی این دو روز که دختران حسابی بهش کمک کرده بودند درآورد و مثل تراکتور کار می کرد، ساعت شد 10، پس چرا نیامد زنگ بزنم، نه گفته بود زنگ نزن، تو ماشین نمی تونم جواب بدم حتمآ سر ظهر میاد، ساعت چهار شد، غروب میرسه من میدونم، اینها فکرهایی بود که ماهان می کرد، کار تمام شد ماهان که داشت مآیوس می شد به خانه رفت، سلام سرد باز هم اتاق، روی صندلی کامپیوترش نشست، گوشی خود را برداشت و خواست تماس بگیرد که پشیمان شد و شروع به تایپ کردن پیامک  درحالی که دستش می لرزید، گوشیش که فینگر تاچ بود باعث شد به سختی پیامک را تایپ کند: سلام عزیز دل ماهان، کجایی قربونت بشم من، مورچه رو تصور کن حالا تصور کن جوراب پاش کرده، حالا تصور کن جورابش سوراخه؛ دلم برات اونقدر شده گلکم. این متن را سند کرد به گوشی سونیا.

همین طور که لم داده بود به صندلی کامپیوترش، چشماش رو از گوشی بر نمی داشت و همچنان منتظر زنگ یا پیام از طرف سونیا نشست لحظات سخت انتظار را هم سپری می کرد و انتظار را به معنی واقعیه کلمه را تجربه کرد که ناگهان گوشی زنگ خورد، آنقدر هول شده بود که گوشی از دستش افتاد و بدون اینکه نمایشگر را نگاه کند که ببیند کی تماس گرفته آمد جواب بدهد که به گوشی نگاه کرد اما سونیا نبود، بی رمق گوشی را جواب داد، بله: صدای مردی بود که خیلی خشک و عصبی صحبت می کرد و می گفت آقا شما به این شماره زنگ زدی و ماهان گفت نه من نزدم، و من با این شماره دوستی ندارم که بزنم وقطع کرد.

بازانتظار بعد از مدت دو ساعت که گذشت نتوانست طاقت بیاورد و دوباره پیامک زد؛ گل خانمم کجایی امروز روز سوم بود کجایی پس، نگرانتم یه خبر بده گلی . و بعد ارسال کرد تا تاَیید ارسال اومد، گوشی زنگ خورد ناامید گوشی رانگاه کرد و دید شماره سونیاست! سریع از صندلی بلند شد وبعد جواب داد سلام عزیز دلم اما همان صدای خشن قبلی گفت خوب دیگه مگه نگفتن زنگ نزن ماهان جواب داد آقا من به شما زنگ نزدم که چرا چرت می گی، صدا جواب داد من چرت می گم و بعد شماره را خواند شماره سونیا بود و بعد ماهان گفت شما، صدا گفت ذکی تو می گی شما! حاجیت نامزدش حالا توی ... کی باشی، ماهان که از طرفی از بد دهنی مرد عصبی شده بود گفت حرف دهنتو بفهم بی شعور، من دوستشم. صدا شروع به فحاشی کرد و ماهان که به دلیل اینکه در خانه بود نمی توانست جوابش رابدهد گفت الاغ کجا ببینمت و بعد قرار گذاشتن فردا ساعت 30/9 شب در ابتدای کن همدیگر را ببینند و بعد قطع کرد. حسابی بهم ریخته بود از طرفی حسابی فحش خرده بود واز طرفی اون صدا گفت نامزدش! هزاران فکر در ذهنش خطور کرد وخوابش برد، فکر باعث شد که او مدام از خواب بپرد وآب بخورد فردا دمق سر کار رفت و بعد از کلی خودخوری قضیه را با دخترا در میان گذاشت و بعد از مدتی بچه ها که به یکدیگر نگاه می کردند انگار چیزی می خواهن بگویند اما نمی توانند بگویند و باز هم با نگاهایشان با ماهان صحبت می کردند، ماهان که حسابی بهم ریخته بود مدام جمله صدا که می گفت من نامزدش هستم به نظزش می آمد از طرفی دیگر به خاطر اینکه باعث شده بود بارانی از فحاشی رویش ریخته شود ونتوانسته چیزی بگوید عذاب وجدان گرفته بود. دخترا که حسابی نران بودند که اگر برود تو درد سر می افتد خواهان این شدند که نرود و چند مدت سرکار نیاید تاآب ها از آسیاب بی افتد اما او بالبخند تلخی که بر لب داشت جواب داد حاضرم سرم بره اما کسی بهم فحش نده و کار تمام شد دختران مخصوصاً شعله که از قبل به او علاقه داشت اسرار کردند که او نرود و او جواب داد ترسو مرد و بعد رفت خانه. ساعت 30/8 گوشی ماهان زنگ خورد همان صدا کجایی، ماهان گفت دارم آماده می شم بیام تنهام ببین، من تنهام دوستات رو تو زحمت ننداز و بعد قطع کرد تند تند چند لقمه خورد و پاشد که برود کوروش برادر ماهان پرسید این موقع شب کجا می ری بزبر برا فردا، ماهان با حالتی حق به جانب جواب داد ای بابا انقدر نرفتم بیرون بهتون خوش گذشته حالا بعده عمری دارم میرم بیرون میگی نه، زهرا خانم مادر ماهان جواب داد راست می گه دیگه کوروش بزار بره، برو ماهان جان و بعد ماهان رفت .

ساعت 20/9 دقیقه رسید و بعد زنگ زد به صدا و بعد از چند دقیقه آمد همان 206 نقره ای بود که سونیا می گفت برادرمه، آمد جلو گفت ماهان شمایی و ماهان جواب داد بله و شماها، مرد کچل جواب داد حاجیت نامزدش و داداشمونم داداششه، ماهان نمی دانست چه بگوید به این فکر می کرد کاش برادره سونیا را زودتر می دیدم و با او صحبت می کردم چون او هم سن و سال خودش بود و بعد از نامزده سونیا که فرهاد نام داشت گفت کوچولو بیا بالا نترس چند تا سوال بکنم رفتی و بعد ماهان سوار شد به صورت داداش سونیا که اشکان بود اسمش از روی خجالت نگاه نمی کرد، فرهاد پرسید شمارشو از کی گرفتی، ماهان بدلیل اینکه واقعاً سونیا را دوست داشت گفت سونیا برای کار به کارگاه ما آمد و وقتی مشغول کار شد من از او خوشم آمد و وقتی که گوشیش روی مز دفتر جا مانده بود، به خودم زنگ زدم وشمارشو برداشتم، و همه چیز را برعکس کرد و گفت که سونیا جلوی خانوادش خراب نشود و بعد از چند کیلو متری که به جاده کن را بالا می رفتند توقف کرد حدود ده، پانزده نفر از دوستای فرهاد بودند، فرهاد رفت پایین و با آنها صحبت کرد و آنها با ماشیتن هایشان برگشتن و دو نفر از آنها به همراه فرهاد آمدند و پیش ماهان نشستند که فرهاد نشست و حرکت کردند، این دو نفر که نشسته بودند پرسیدند ماهان تویی و ماهان جواب داد بعله، شروع کردند به تهدید ماهان و فرهاد در تاریکی شب وایستاد و از زیر صندلی یک قمه درآورد و ماهان را تهدید کرد و به ماهان گفت که پایین برود ماهان خواست که پایین برود که دوست های فرهاد نگذاشتند و گفتند که اگر پایین بری می کشت از این بالا هم پرتت می کند پایین و بعد رفتند فرهاد را آرام کردند و فرهاد سوار شد و گفت به جوونیت رحم کردم کمی جلوتر اشکان که انگار تازه فهمیده بود چی شده نوبت او بود که تهدید کند شهر که شلوغ می شود قورباغه هم هفت تیر می کشد، فرهاد زد کنار و اشکان را برد لبه دره و با او صحبت کرد، دوست های فرهاد به ماهان می گفتند آخه ساده برای چی این موقع شب اومدی نمی گی کار دستت می دن ماهان گفت به خاطر خودم نیومدم بلکه به خاطر سونیا اومدم که خراب نشه جلوی خانوادش و نامزدش یکی از دوست های فرهاد گفت نامزد کیه، فرهاد دوسته با سونیا نه نامزد، ماهان که انگار کله دنیا روی سرش خراب شده گفت پس این بی غیرت اشکان هیچی بهش نمی گه؟کامران دوست فرهاد گفت اشکان عمل داره این چیزا براش همه نیست اما اینم بگم فرهاد خواستگار سونیاست  و خونشونم با اشکان می ره مادرشم تو جریان، ماهان که دید بالاتر تر از سیاهی رنگی نیست رفت پایین به فرهاد گفت حالا می گی چکار کنیم، اشکان آمد سمت ماهان و یک سیلی به ماهان زد گفت با خواهر من چی کار داشتی، ماهان که حسابی جا خورده بود سیلی را جواب داد گفت خفه شو بی غیرت، به فرهاد گفت بابا خیلی مردی مارو تنهایی آوردی اینجا با قمه تهدید می کنی که ناگهان فرهاد به ماهان حمله کرد، کامران و کامیار دوست های فرهاد خواستند جلوی فرهاد را بگیرند که نتوانستند و ماهان با اشکان و فرهاد دعوا کردند که ماهان به شدت کتک خورد تمام بدنش کوفته شده بود چون فرهاد، ماهان را گرفته بود و اشکان ماهان را می زد، بعد از اینکه روی زمین افتاده بود فرهاد گفت دیگه نبینم دوروبر سونیا بچرخی، این دفعه می کشمت، بعد سوار ماشین شد و رفت، در تاریکی شب در آنجا ماشینی وجود نداشت که او سوار شود و برود بعد از چند دقیقه بلند شد از بینی اش خون ریخته بود روی زمین اما آثار کبودی روی صورتش نبود چون بیشتر به شکم و پاهای او ضربه زده بودند، ماهان به سختی راه می رفت اما این زخم ها چیزی نبود که او را آزار دهد، بلکه دروغی که سونیا بهش گفته بود آزارش می داد در جاده خلوت امام زاده داوود(ع) قدم می زد و صدای آب رود خانه سمت چپ جاده می آمد و به سمت چپ جاده رفت، به رود خانه که رسید، از فرصت استفاده کرد و هر چقدر که توانست فریاد زد؛ فریاد سادگی، فریاد دورویی،فریاد فحش خوردن،فریاد صداقت این فریاد ها برایش خوب بود چون حسابی خودش را خالی کرد احساس سبکی می کرد اما یک غم بزرگ به او وارد شده بود و هضمش سخت بود، ماهان تازه داشت فراموش می کرد ماجرای ورشکستگی پدرش را، ماهان بهت زده به آب نگاه می کرد و پنج شنبه هایی که با سونیا بیرون رفته بود که ناگهان گوشیش زنگ خورد، به نمایشگر گوشی نگاه کرد دید my heart نوشته، این شماره خانه بود، بله سلا مامان دارم میام نه اومده بودم یه دوستم یه سر بزنم تا یک ساعت دیگه می رسم خونه تو بخواب، گوشی را قطع کرد و دست و صورت خود را شست و از آب آمد بیرون و شروع کرد به پیاده رفتن ساعت یازده شب و باید زود برود خانه آخه مادرش ناراحتی قلبی دارد، همچنان که می رفت یک نیسان وایستاد اما جلو جا نداشت چون خانواده خودش نشسته بودند و رفب پشت نیسان نشست، باز هم فکر سراغ او آمد، هیچ وقت فکرشو نمی کرد یک روز سونیا را از دست بدهد و ساعت 30/12 به خانه رسید، همین که کلید به در انداخت داخل شد مادرش زهرا خانم تو حیاط نشسته بود، همین که ماهان را دید خدا را شکر کرد، زهرا خانم خیلی مهربون بود و فهمیده بود که ماهان مشکل برایش بوجود آمده،انقدر ناراحت بود از دست ماهان که بدون اینکه جواب سلام ماهان را بدهد رفت خانه و به دنبال او ماهان رفت به اتاقش، وقتی که لباس های خونی اش را در می اورد بلایی که سونیا به سرش آورده بود فکر می کرد، بعد از اینکه لباس هایش را  درون لباس شویی انداخت به رخت خوابش رفت، از شدت سردرد چشم هایش به درد آمده بود، گوشی خود را در آورد و شروع کرد با عکس سونیا صحبت کردن: این بود رسمش گل خانم، گفتی میرم سفر ولی میام پیشت با دست پر، گناه من چی بود مگه سنگ صبور قصه هام، گفته بودی که هیچ کسی نمی گیره جای منو، یه کاری کردی که زندگی برام نموند، چی شد روزهای خوبمون؟ بابا سونی خانم اگه بدونی تو این مدت چی کشیدمو دم نزدم، هر جا که اسم تو میاد اسم خودم یادم میره، دلیل گریه های من فقط تویی اینو یادت باشه، چی سر عشقمون اومد. اینا حرف هایی بود که ناگفته مونده بود و ماهان هیچ وقت به زبون نیورده بود، زنگ گوشی خورد اما کو امید که بخاطرش پاشه بره سر کار اما بالاخره پاشد ورفت.

شعله و دیگر دخترا جریان دیشب رو پرسیدند که فقط سکوت جواب میداد گاهی بلندترین فریادها به پای سکوت عمل نمی کنند و خیلی دردناکه، ماهان هم نمی تونست که بگه چون دخترا و اکبر آقا گفته بودند که مراقب باشه، اما عشق سونیا اونو کور کرده بود به همین خاطر تو خودش می ریخت.

ساعت 30/8 بود که در باز شد و سونیا داخل شد،ماهان که یک دفعه فراموش کرد که چه بلایی سرش اومده بی اختیار رفت جلوی سونیا، سونیا خیلی جدی بود وبدون توجه به ماهان رفت پیش دخترای دیگه وگفت این آقا دیشب با داداشمو دوستش رفته گردش، بد بخته ترسو هر چی دروغ بوده پشت سر من گفته، که یک دفعه اومد جلوی ماهان گفت من کی با تو اومدم خونتون هان؟ و بعد یک سیلی به ماهان زد، ماهان که فهمید اشکان و فرهاد از دهان او رفتن  به سونیا دروغ گفتن تا بتوانند ماهان را خراب کنند بدون اینکه چیزی بگوید لباس هایس را پوشید و از کارگاه بیرون رفت.

ماهان روزهای سختی را پشت سر می گذاشت، روزهایی که سرشار از تجربه بودن، اما دردناک، با دختران کارگاه در ارتباط بود وقتی که فهمید سونیا دیگر سر کار نمی رود به کارگاه رفت، دخترا که نمی تونستند ماهان را در اون حالت ببینند با او شوخی می کردند که او یادش برود، ناگهان ماهان قفل سکوت را شکست و  گفت بچه ها یه سوال شما اگه دوست من بودید چرا نگفتید اون داداشش نیست؟  شعله گفت ما که اول گفتیم حواست باشه خودت گوش نکردی، ماهان باز سکوت معنی داری کرد و گفت اون پنج شنبه کجا رفتید؟ شعله سریع جواب داد من که نرفتم، بقیه نگاه همدیگه می کردند تا اینکه مریم که زیاد رابطه خوبی با ماهان نداشت گفت فرهاد یه باغ داره تو شهریار رفتیم اونجا، ماهان گفت خوب دیگه؟ مریم مکث کرد و گفت بهتر دختره خوبی نبود، ماهان گفت؛ کفتک دیگه؟ مریم گفت رفتیم اونجا فرهاد ازمون پذیرایی کرد بعد گفت هر کی می خواد بیاد تو استخر ما نرفتیم خودش با سونیا رفتند شنا کردن، شعله که دید ماهان یه عشق پاک نسبت به سونیا داشته و خیلی روش تعصب داره گفت مریم خفه شو،ماهان دروغ می گه، ماهان انگار هیچ چیز نمی شنید ناگهان به سمت در دفتر رفت و با سر شیشه را شکست و غرق در خون شد, خیلی بهش برخورده بود مریم زنگ زد اکبر آقا بیاد، شعله با دو سه تا از دخترا شروع کردند ماهان را آروم کردن و سرش را پانسمان کردند، اکبر آقا اومد شروع کرد با او صحبت کردن:مگه من نگفتم بی خیال این دختره شو، بابا تو لیاقتت بیشتر از این حرف هاست چرا نمی فهمی، ماهان بلند شد لباس هایش را پوشید  و گفت اکبر آقا منو ببخش شما خیلی خوبی من بدم منو ببخش، آگهی کن یه نفر رو بجای من بیار و رفت لباس هایش را پوشید، هنگام خروج گفت بچه ها منو ببخشید به شعله گفت از مادرت تشکر کن و بگو حلالم کنه خودتم ببخش، جدی می گم خیلی خوبی دیر شناختمت، شعله گفت دیر نشده ماهان جواب داد نه من وجهمو از دست دادم خداحافظ ، رفت خونه دیگه از اون سلام سرد هم خبری نبود ماهان فقط سکوت می کرد و بس، زندگی برای ماهان سخت شده بود دیگه نه سرکار می رفت، نه جمکران، کلاساش هم یه خط در میون می رفت وفقط خونه می موند در سکوت خود محو می شد، بعد از گذشت یک ماه به اکبر آقا گفت می خوام بیام سر کار، اکبر آقا هم قبول کرد و او دوباره به سر کار رفت.

با دیدن ماهان بچه ها خیلی خوشحال شدند مخصوصاً شعله و به جای او سونیا دو پسر جذب شده بودند، یکی علی و دیگری محمود،علی هم سن کمی داشت هم ساده بود، ماهان بعداز گذشت چند روز با محمود دوست شد و جریان را برای او تعریف کرد و محمود سعی کرد که ماهان بهش اعتماد کند و با هم می آمدند و می رفتند شعله زیاد از محمود خوشش نمی آمد اما نمی تونست به ماهان بگه، ماهان هم که وجب به وجب کارگاه برایش خاطره بود خیلی رنج می کشید تا اینکه یک روز محمود گفت درکت می کنم خیلی سخته بیا این قرص رو بخور آروم می شه اما کسی نفهمه، ماهان که نه گفتن را بلد بود این بار نگفت و پرسید چی هست، محمود گفت ترامادول، ماهان گرفت و با آب سر کشید، احساس خوبی بهش دست داده بود بعد از اینکه قرص در شکمش ترکید شروع کرد به خوب کار کردن و حرکت های غیره عادی کردن و بعد محمود mp3 player خودش را که سرشار از آهنگ های داریوش بود به ماهان داد و او شدید به فکر فرو رفت و دربند، سینما و پارک طالقانی و سه ماه خاطرات برای او تداعی می شد، او هر روز بیشتر می شد قرص هایش تا اینکه رسید به روزی دو خشاب ماهان دیگر به کل عوض شده بود، بسیار پرخاشگر، بد دهن، عصبی و گستاخ شده بود، طوری که می دونست اکبر آقا روش یه حساب دیکه می کنه خشاب های خالی قرص را جلوی دید اکبر آقا می گذاشت تا او را عصبی کند، یک روز کع به شدت قرص خورده بود، دهانش قفل شد و داشت سنگ کوب می کرد که بچه ها به دادش رسیدن و نگذاشتند که دهانش بسته شود و آب به دهان او ریختند وقتی به خود آمد تازه فهمید که با خود چه کرده که دیگه دیر شده بود، به جز شعله هیچکس برایش تره هم خورد نمی کرد برایش سخت بود این حرکات، وقتی که نه در خانه و نه در کارگاه کسی نبود که باهاش صحبت کند حرف هایش ماند تو دلش، تا اینکه رو آورد به رگ زدن و خود زنی بوسیله تیغ در دستشویی کارگاه برای اینکه مادرش متوجه نشود در خانه با لباس آستین بلند می گشت، که مادرش متوجه نشود، بعد از قرص، ماهان تا کم می آورد یا به یاد سونیا می افتاد دستش را تبغ می انداخت گویی تیغ زدن به مانند قرص آرام بخش برایش عمل می کرد، دستش دیگه دست نبود سر شار از خط های سطحی و عمقی شده بود؛ یک روز که زیاده روی کرده بود از علی خواست تا برای او تیغ بخرد علی خرید و داد به ماهان، زمان استراحت بود کسی متوجه این دو نبود ماهان تیغ را گرفت و به یاد جملان مریم افتاد(ما نرتیم تو استخر سونیا با فرهاد رفت) با تمام فشار سائد خود را زد به طوری که صدای خرط دستش سکوت کارگاه را شکست و سیغ یه استخوانش رشید، علی هم چنان که زمین را می گشت، می گفت داداش ماهان گوشتت کو، ماهان خندید گفت عزیزم پاشو جایی نرفته پوست که باز می شه اینجوری میشه، انقدر قرص خورده بود که از دستش خون می امد ولی خیلی غلیظ، بع علی گفت به هیچ کس چیزی نگو و دستش را بست پیرهنش را پوشید وبعد از استراحت شروع به کار شد، اکبر آقا که بعد از ناهار آمده بو، علی بدون اینکه ماهان بفهمد جریان را به اکبر آقا گفت، ماهان در حالیکه به سختی مشغول کار بود اکبر آقا صدایش کرد و گفت دستت چی شده چرا دستت رو صاف نمی کنی، ماهان ای علی دهن لق، گیر کرد به دستگاه، ماهان که حسابی سیلی خوردنش خوب شده بود از اکبر آقا یه سیلی خورد بعد اکبر آقا گفت مگه من نگفتم به خودت بیا اینو زدم به خودت بیای قدر خودتو بدونی، میری مرخصی تا یک ماه بعد ماهان جواب داد مرسی بعد گفت ماهان برو مرخصی با حقوق خوبه ماهان گفت اکبر آقا شما ثابت شده ای اکبر اقا گفت پس واسیا برم بتادین با گاز استریل بگیرم و بعد با خنده گفت دفعه قبل با سرت تمومشون کردی وبعد رفت و خرید درحالیکه دستش را باند می پیچید با او صحبت می کرد و ماهان یاد پدرش افتاد وشروع کرد با اکبر آقا از زندگی گفتن از ورشکست شدن پدرش، از اخراج شدنش از مدرسه از آشنا شدنش به اسم سونیا که رسید بغض ناهان ترکید و شروع کرد به گریه کردن، جای اشک هاش رو گونش سنگینی می کرد، تا اینکه یک شب در حالی که خواب بود زهرا خانم آمد ماهان را بیدار کند که سر کار بیاید که متوجه دستش شد، گیج شده بود آیا این دست ماهان منه، چرا انقدر خط افتاده بهش که شروع کرد به گریه، اشک هایی هر کدام زندگی را آباد یا ویران می کند که ماهان بیدار شد وقتی که مادرش را در آن حالت دید دوست داشت زمین دهن باز کند و او به زمین برود تا این روزها را نبیند، مامان ببخش فدای اون چشمات بشم من عزیزم این اشک هات حیف نیست برای من می ریزی، زهرا خانم گفت ماهان تو چت شده به من بگو ماهان جواب داد با بچه ها دعوام شده، این خط هام برای این انداختم که نمی فهمیدم چه کار می کنم درست می شم ببخش، ماهان جان بابات وقتی که رفت تو رو سپرد دست من، نمی خواد دیگه سر کارم بری همین حقوق بسته برامون، کوروشم میره تو دیگه به فکر کنکور باش، ماهان نمی دونی چقدر عذاب می کشم، وقتی که از زور خستگی موقع فیلم دیدن یا شام خوردن چورت می زنی. ماهان بهش یک تلنگر خورد که مادرش انقدر سادس که نمی دونه او اعتیاد پیدا کرده و پا شد رفت سر کار و دائم حرف های مامانش تو گوشش بود تو کارگاه که رفت قرص ها را به داخل چاه توالت انداخت

و از شعله خواست تا با کمک اکبر آقا کمکش کند و زندگی را از نو شروع کند ؛ ماهان می خواست دوباره کوچه ها را ببیند، پرند هارا، درختان را، باران را و خدا را ...

 

پایان